تبلیغات
..... نــــــــــوای دل ..... - مطالب شخصی
یکشنبه 17 شهریور 1392

دوست یهودی لهسنانی الاصل من

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،



10 سال پیش تو یاهو با یه خانم یهودی لهستانی الاصل دوست بودم که در مزرعه ای دریکی از شهرکهای کوچیک یکی از ایالات امریکا (اگه درست یادم باشه وست ویرجینیا! ) زندگی می کرد... این  خانم یهودی حدود 65 سال سن داشت... حقوق خونده بود و وکیل بود. 

ایشون موقع جنگ جهانی دوم 5 ساله بوده و به دنبال کشتار یهودیان همراه خونواده ش از لهستان به ایران مهاجرت کرده و در استان کرمانشاه زندگی می کرده. خیلی هم از مهمان نوازی ایرانی ها تعریف می کرد و می گفت خاطرات خوبی از سالهای کودکیش در ایران داره...

این خانم یه فعال یهودی ضد صهیونیست هم بود و کشتار یهودیان در جنگ جهانی دوم رو توطئه صهیونیستهای تندرو  می دونست و اصلا صهیونیستها رو یهودی نمی دونست و میگفت اینا فرقه ای هستن که به خاطر مطامع اقتصادی و سیاسیشون خودشون رو بین یهودی ها جا زدن. جالبه که اون سالها که طالبان در افغانستان جولان می دادن؛ این خانم به من میگفت مسلمانان باید مراقب طالبان باشند چون طالبان هم همون صهیونیزم اسلامی میشه ... شدیدا طرفدار فلسطینی ها بود و میگفت صهیونیزم باعث بدنامی یهود هست.

یه قسمت هایی از سبک زندگی این خانم برام خیلی جالب بود:

 ***   تو یه مزرعه کوچیک زندگی می کرد، گاو و گوسفند داشت و گاهی تو چت بودیم میگفت باید برم شیر بدوشم! 

 ***   تو همون مزرعه ش ... سبزیجات، مواد غذایی و میوه می کاشت و برای مصرف خونواده ش استفاده می  کرد.

 ***   دو تا بچه 3-4 ساله یکی سفید پوست و یکی سیاه پوست اداپت کرده بود و بزرگشون می کرد. اینقدر عاشق این بچه ها بود که هر هفته اخرین عکسهای دوتاشون رو برای من ایمیل می کرد. (خود ش دو تا دختر داشت که بزرگ شده بودن و از پیشش رفته بودن)

 ***  کنار این همه کار ... پرونده های حقوقی رو هم که قبول کرده بود رسیدگی می کرد.

 ***   بخش قابل ملاحظه ای از حقوقش رو به کارهای خیریه اختصاص داده بود ... و یکی از مهمترین این کارهای خیریه فرستادن پول به فلسطین برای کمک کردن به آوارگان فلسطینی بود. میگفت این پولها رو خودش شخصا برای مردم فلسطین ارسال می کنه یا توسط افرادی که می شناسه و میدونه مورد اعتمادن. چون معتقد بود که کمکهایی که خیریه های معمولی به نام کمک به فلسطین جمع می کنن رو به فلسطینی ها نمی رسونن. میگفت دولت این کمکها رو خودش بر میداره و اجازه نمیده به اسرائیل برسه! 
 


برچسب ها: یهودی ،

یکشنبه 6 مرداد 1392

نشسته ام پای عشق تو

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،شهدا و دفاع مقدس ،

نگران نباش
حالم خوب است
فقط باز مثل دیوانه ها نشسته ام پای عشق تو دردهای کهنه ام را به هم گره می زنم تا در هیاهوی آمد و شد زخم های تازه گم نشوند.
این بیست و هشتمین نوزده رمضانی ست که مرا بدون تو، تقدیر نوشته اند... و تقدیرم چه می تواند باشد جز دوری تو؟ 

می گویند تقدیرنگاران در شب قدر؛ آینده هر کسی را در دنباله اعمال گذشته اش می نویسند...  چرا شاپرک های عاشق هم نتوانسته اند به دستهایم قدرت بدهند که تقدیرم را طوری بنگارم که مرا به تو نزدیک تر کند؟

آه ...
شاید پروانه ها جلوی شمع ها را گرفته اند و نمی گذارند ردپاهای تو را دنیال کنم... 
چه می گویم،
وقتی هم بال و پر پروانه ها آرام می گیرد چیزی نمی بینم،
تقصیر پروانه ها نیست،
انگار چشمهایم دیگر به نور عادت ندارند... 

من دیگر گندم درو نمی کنم و طعم نگاه کشاورزان و نانی که می خورم را نمی فهمم ...
کوپن های برنج و روغنم را نمی شمارم و به یاد گرسنگان نمی افتم...
دیگر در بخاری اتاقم به جای نفت، گازوئیل نمی ریزم
و دیگر از گرمای اتاقم لذت نمی برم ... 
چرا اینقدر معنی "سادگی" و "عشق" برایم مبهم شده؟ ... 

نمی فهمم چرا آن سالهای نورانی را پرپر کردم؟
حالا هر چه به ته زندگی نزدیک می شوم ... احساس می کنم از تو دورتر و دورتر می شوم
و این ثابت می کند که تو آغاز زندگی هستی  و اصلا همه ی آن.

من ولی ...
آن قدر دستهای پر از گناهم کرخت شده اند که سالهاست گوشهایم سنگین شده و هوای شنیدن"یاران چه غریبانه" را نکرده است؛

امشب که مرغ دیگری از قفس دلم بی رحمانه هوس پریدن به سرش زده ... من دلم دوباره همان نوای قدیمی "یاران چه غریبانه" را می طلبد ... خدایا رحم کن، چه می خواهد بشود باز! حس غریبی ست.

آآآآآآآآخ ... ساعت هشت شد، دارند خون از معراج شهدا می آورند، چقدر بهت گفتم از اون بالا نپر، بالهایت خونی می شوند،
حالا روی بالهایت پرچم ایران کشیده اند تا من به جای خون؛ سرفرازی وطن را ببینم.
نوزده رمضان سال شصت و پنج است و تو فقط نوزده سال داری و نوزدهمین شهیدی هستی که آوردند.
 
ببخشید، دارند می برندت. می ترسم دیر شود ... باید بروم ... خدا حفظت کند. 
باز هم صدایم کن...
.
.
.
.
نشانی بهشت را می دهی؟
 
تشییع جناره هاشم مرگان ازغدی


پی نوشت: امروز سالگرد تشییع جنازه و به خاک سپاری برادرم هاشم است.


برچسب ها: هاشم مرگان ازغدی ، شهید ، دانشجوی پزشکی شهید هاشم مرگان ازغدی ،

جمعه 4 مرداد 1392

معماری قدیمی، سنتی و ساده در لیورپول

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،


یکی از چیزای جالبی که در شهر لیورپول و منچستر دیدم، معماری خیلی قدیمی، سنتی و ساده اونها بود.
خونه ها همه  کاملا قدیمی و با معماری سنتی و خیلیهاشون شیروانی داشتن... یه چیزایی مثل بادگیر بالای شیروانی ها یا سقف خونه ها بودن. که گفتن برای تهویه است ولی من هر چی تو خونه دخترم نگاه کردم متوجه نشدم این بادگیرها از کجای خونه هوا رو چرخش میدن! :دی

 تازه اپارتمانهای زیر شیروانی هم به عنوان یه طبقه مجزا و با قیمت ارزان تر اجاره داده می شدن. همه خانه ها یک طبقه یا دو طبقه و نهایتا سه طبقه و معماری خیلی ساده و یکدست!
کلا شهر معماری قشنگ و چشم نوازی داشت. انگار داری تو فیلم شرلوک هولمز قدم می زنی ... سنگفرش خیابون های فرعی حتی گاهی شبیه همون فیلمهای قدیمی که کالسکه ها روش راه می رفتن قلوه سنگ بود و که جاهایی که خراب شده بود با اسفالت پینه کرده بودن ... ماشینها روی همین اسفالتها راه می رفتن. 
تو خونه هاشون کولر نداشتن (البته خب حتما قشرخاصی شون مثلا از ما بهتران شون تو خونه  اشون تهویه مطبوع دارن)  و به خاطر همین هم فکر کنم در هفته های اخیر نزدیک به صد نفر به خاطر گرما مردند. (که خیلی هم زیاد نبود - نهایتا 35 درجه) ... 
نداشتن کولر به خاطر اینه که هوا اونقدرا گرم نمیشه. استثنائا از شانس من که از گرما متنفرم، گرم شده بود. :( 
این دو ماهی که من انگلیس بودم نه منچستر و نه لیورپول یک مورد ساخت و ساز ندیدم!! حتی یک مورد! جواز ساخت و ساز گویا خیلی به سختی و با قیمت گران توسط شهرداری داده میشه.
-----

چند تا عکس از لیورپول می گذارم.

معماری شهر لیورپول

معماری شهر لیورپول

چهرهو معماری  شهر لیورپول


برچسب ها: لیورپول ، معماری شهری ،

جمعه 4 مرداد 1392

تبلیغ مسیحیت در مرکز شهر لیورپول

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،



تبلیغ برای مسیحیت در مرکز شهر لیورپول
همیشه جریان داشت
در بحثی که با هم داشتیم ... قبول نمی کردن که در قرآن مسیح به عنوان پیامبر پذیرفته شده. حتی ازشون خواستم بریم یه کافی نت و قرآن رو ببینیم و ایات رو نشون بدم که قبول نکرد.

تبلیغ مسیحیت در مرکز شهر لیورپول

تبلیغ مسیحیت در مرکز شهر لیورپول


برچسب ها: لیورپول ، تبلیغ مسیحیت ،

جمعه 4 مرداد 1392

تماشای مسابقه تنیس در وسط بازار شهر لیورپول

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،


بر خلاف انتظارم و بر خلاف اون چیزی که 30 سال پیش در لندن دیده بودم، مردم لیورپول صمیمی و مهربون بودند و اصلا سرد برخورد نمی کردند.

یه روز که شنبه بود دیدم سیتی سنتر شهر لیورپول از ساعت 2 ظهر در گرمای 30 درجه ... یه گروه وسط بازار رو زمین نشستن و گاهی هم اسمون رو نیگا می کنن؛ و کلا انگار اومدن پیک نیک. با خودشون اب معدنی و چیپس و اینا هم آورده بودن. حالا نگو چشمشون به ال سی دی وسط بازار بوده من فکر کردم اسمون رو نیگا می کنن.


دو ساعت بعد که خرید کرده بودم و داشتم برمی گشتم دیدم اووووووووووووووووووه جمعیت شدیدا انبوه شده... و همه دارن هیجان از خودشون نشون میدن و داد و بیداد می کنن ... 
رفتم جلو دیدم مسابقه تنیس داره از ال سی دی پخش میشه...  مثه اینکه یکی از قهرمانان تنیس لیورپول بود با یه تنیسور دیگه. (شایدم مسابقه بین المللی بود نمی دونم)
علت این که مردم برای دیدن مسابقه میان سینی سنتر اینه که تماشای تلویزیون در انگلیس پولی هست، و این مسابقات فقط از شبکه های خاصی پخش میشه که باید علاوه بر آبونمان ماهانه یه مبلغی هم برای دیدن مسابقه بپردازی ... پس مردم ترجیح میدن که بیان مسابقه رو گروهی ببینن. که اتفاقا جالب هم هست. 
 


برچسب ها: لیورپول ،

جمعه 4 مرداد 1392

کلیسای انجلیکن لیورپول

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،


 
اینا عکسایی
هستن که با موبایل از 
کتدرال
انجلیکای لیورپول (Liverpool's Anglican Cathedral)
گرفتم.

این کلیسا زیاد قدیمی نیست اما لیورپولی ها ی
خیلی خوشحال مثل همیشه کلی بهش افتخار می کنن...  میگن که ساختمان اولیه کلیسا
که محل دعاست مربوط به سال 1890 هست... و بعد در سال 1920 یک بار و در سال 1980 یک
بار دیگه کلیسا رو توسعه دادن و مرمت کردن.

این کلیسا بزرگترین کتدرال انگلیس و 4مین
کتدرال بزرگ دنیاست!

ساختمان کلیسا البته زیاد هم بزرگ نیست.
 اما باغ بزرگی داره که یه بخشش هم قبرستان هست. 



 


کلیسای انجلیکن لیورپول

کلیسای انجلیکن لیورپول



آقایی که تو این عکس می بینید اومده تو کلیسا
نشسته و داره نقاشی پنجره های کلیسا رو می کشه و کلی از نقشهای روی پنجره ها با آب
و تاب برای من تعریف می کنه... البته نقشها کار دست نیست ولی شباهت به نقشهای رنگین
پنجره های قدیمی ایران داره. ... 



کلیسای انجلیکن لیورپول



حالا اگه ایشون بیاد ایران و یه سر به حرم امام
رضا(ع) و مساجد بزرگ شهرها بزنه یا به اصفهان سری بزنه فکر کنم کلی ذوق
کنه. 

از من در مورد ایران پرسید و وقتی شنید ما هم در
اصفهان کلیسای قدیمی و بزرگی داریم تعجب کرد. یعنی باور نمی کرد. ایمیلش رو گرفتم
تا عکسهای کلیسای جلفا (وانک) رو براش بفرستم. و شب براش فرستادم. از زیبایی کلیسای
جلفا تعجب کرده بود .. خصوصا عاشق فایل ویدئویی شده بود که از یوتیوپ پیدا کرده
بودم و براش فرستاده بودم ... فایل زندگی ارامنه را در ایران نشان می
داد.

 ----

یک کتدرال دیگه هم در لیورپول هست به اسم
متروپولیتن که از این کلیسا قدیمی تره ... اما ظاهرش مدرن تر
هست. 

هر دو تای این کلیساها به گمانم کاتولیک
باشه.




کلیسای انجلیکن لیورپول

کلیسای انجلیکن لیورپول

کلیسای انجلیکن لیورپول

کلیسای انجلیکن لیورپول



برچسب ها: لیورپول ، کلیسای انجلیکن ، کتدرال ،

جمعه 4 مرداد 1392

موزه شهر لیورپول

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،

موزه شهر لیورپول چند بخش داشت...

 مثلا یه بخش موزه جنگ بود که تصویر جنگ افزارهای زمان جنگ جهانی اول و دوم رو گذاشته بودن ... و لباسهای جنگی و .. و نمادهایی از اون سالها... 
سالهایی که همین انگلیسی ها انبوهی از مردم را در جهان و منجمله در ایران قتل عام کردند حالا یا با سلاح و با به خاطر تبعات جنگ مثلا در ایران با به وجود آوردن قحطی میلیونها نفر رو به کشتن دادن.

 
موزه لیورپول
 
موزه لیورپول
 
موزه لیورپول

--
یه بخش دیگه از موزه شون به نگهداری و حفظ سبک زندگی سنتی مردم شهر تعلق داشت... حتی نمونه هایی از خونه های قرن 19 رو هم بازسازی کرده بودن .. نوع پوشش مردمشون، خونه هاشون، نوع دستشویی هاشون و چهارپایه هایی که روش می نشستن و چطوری لباس می شستن و پهن میکردن و ... این قسمتش برای من خیلی جالب بود.
--
یه بخش دیگه مربوط به تحول سیستم حمل و نقلشون بود که چند تا عکس گذاشتم از این بخش.

موزه لیورپول

موزه لیورپول

موزه لیورپول
 


--
یه قسمت دیگه ش مربوط به وسایل قدیمی خانواده سلطنتی بود که از قصر اونها در لیورپول آورده شده بود.
--
یه قسمت دیگه مربوط به تحولات علمی مربوط به لیورپول بود و اختراعاتی که مربوط به مردم این شهر بود
--
یه بخش دیگه به ورزشکاران، خواننده ها و هنرپیشه های مطرح لیورپول تعلق داشت که لباسهای این افراد، جوایزشون، تقدیرنامه هاشون، مدالهای ورزشکاران، زندگینامه شون، مجسمه هایی از اونها، لوازم شخصی شون و لوازم حرفه ای شون مثلا سازشون، راکت تنیس شون و ... به نمایش گذاشته شده بود.

شارژ موبایلم تموم شده بود نتونستم زیاد عکس بگیرم.

اینم یه عکس با نماد قهرمانی ! جنگ جهانی اول انگلیس

کنار رودخانه مرسی لیورپول


برچسب ها: لیورپول ، موزه ،

شنبه 5 اسفند 1391

حکومت اسلامی و جکومت مسلمین

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،مذهبی ،

پیچشی که در صدر اسلام پیدا شد و از چشم فاطمه پنهان نماند،
هشدارباشی است تا امروز مسلمانان کشور ایران نسبت به انقلاب اسلامی خود توجه پیدا کنند؛
تا "حکومت اسلامی" به "حکومت مسلمین" تبدیل نشود.

منبع: کتاب "لیله القدر؛ فاطمه علیها السلام است"


برچسب ها: لیله القدر ، فاطمه است ، لیله القدر؛ فاطمه است ، فاطمه ، موج وبلاگی لیله القدر فاطمه است ، زهرا ،

سه شنبه 3 آبان 1390

من و چادرم!

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،مذهبی ،


15 سالم بود که ازدواج کردم و به همراه همسرم از ایران رفتم آمریکا برای تحصیل.

سال 1356 بود و من که در ایران چادری بودم، باید چادرم را بر می داشتم و با مانتو شلوار و روسری می گشتم،
اوایل برام سخت بود. اما کم کم عادی شد...


ادامه مطلب

چهارشنبه 5 مرداد 1390

چقدر با مزه درس جواب میده ...

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،

[http://www.aparat.com/v/8b3da6ce5355cfe4916dc7ffa4b1146a26907]


دوشنبه 23 خرداد 1390

اجابت امر شیخ مجمع نویسندگان

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،جبهه جهادگران ،

یا حق

بنده حقیر خبطی بنموده و در گذار از صفحات کج و معوج وب،  گذارمان به مجمعی فتاد، مجور شده  ولبیکی بگفتیم به خواسته ی شیخ مجمع ، این لبیک همانا و خورده فرمایشات شیخ مجمع همان، که قلم را بلغزان بدین سوی و  بلغزان بدان سوی و چنین بنویس  و چنان ننویس...

و توبیخ فرمودندی که چون قلم ملغزانی و یا دیر بلغزانی، به پای بوس بزرگ کلوب باید همی رفت تا له شوندستی و این است سزای نلغزانندگان!


ادامه مطلب

محمع نویسندگان جهادگر شروع به کار کرده،

من نویسنده نیستم، اما گفتن همه بنویسیم ببینیم چی ار کار در می آد... از همه خواسته شده قلم رو بلغزونن رو کاغذ با فکر رها و بدون اینکه لفتش بدن


نمی دونم چرا هر وقت قلم میذارم رو کاغذ که بلغزه ... سر می خوره میره طرف سیاست!!؟؟


ادامه مطلب

شنبه 31 اردیبهشت 1390

مادرم، برادرم، سالگردتان را گرامی می دارم

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،عکس ،

امروز سومین سالگرد شهادت مادر عزیزم است و بیست و پنجمین سالگرد شهادت برادرم هاشم. انگار مادرم تمام سال را که بعد از سومین عمل جراحی طاقت فرسایش، با بیماری سختش دست و پنجه نرم می کرد، صبر کرد تا روز شهادت پسرش برسد.

چند هفته مانده بود به وداعش با دنیا، مدام توبه می کرد، که شاید گاهی در دلش به خدا بایت شهادت هاشم گله کرده باشد. ما که نشنیده بودیم اما گویا در خلوتش به خدا غر زده بوده که شرمنده بود.

خدایا راضیم به رضای تو ...

روحشان را قرین آرامش قرار بده

هاشم در سنگر چند روز قبل از شهادت

هاشم یک روز قبل از شهادت

شهیدان

هاشم در دبیرستان با دوستان


سه شنبه 20 اردیبهشت 1390

دالامبرد به محیط زیست طبیعی خود بر می گردد!

   نوشته شده توسط: مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،عکس ،


دالامبرت دو ساله در خانه ای رنگین محبوسه و اینطور به نظر می رسه که بهش خوش می گذره.



روزی که تصمیم بر این شد که دالامبرت به محیط زیست طبیعی خودش شبر یرگرده، جمعه بود
خانواده تصمیم به گذارندن این روز زیبای بهاری  در باغ گرفته بودند.
از این رو دالامبرد را نیر همراه بردند تا ببینند آیا می شود او را به زندگی برگرداند؟




دوستی که دو سال دالامبرد را نزد خود نگه داشته بود، و با هم راز دل ها گفته بودند، دالامبرد را در استخر باغ رها کرد تا ببیند آیا دالامبرد می تواند شنا کند یا خیر!؟

دالامبرد هنگاهی که او را در حوضچه کوچک کنار استخر نهادند، با چشمانی پر راز به دوستش نگریست!!
چنانکه دوستش لحظه ای مردد ماند!!!
که ایا بهتر است دالامبرد را در استخر بزرگ باغ رها کند یا دالامبرد ترجیح می دهد، هنوز هم در خانه تنگ اما رنگین خود بماند!!؟

در اینگونه مواقع باید چه تصمیمی گرفت؟ آیا باید به بهانه اینکه ما بهتر می فهمیم، نظر خود را بر دوست خود تحمیل کنیم؟ یا به تصمیم دوست خود - اگرچه یک دالامبرد باشد- احترام بگذاریم؟

اگر دوست ما با چشمانی پرسش گر ما را می نگریست، آن وقت چه؟

دوست دالامبرد پس از مدت زیادی کلنجار رفتن با خود و با دالامبرد، فاینالی دالامبرد را در گوشه کم عمق استخر رها کرد.





اما ....
دالامبرد یکی دو بار با سعی فراوان دستان خویش را به دیواره استخر گرفت و از دیوار بالا خزید ...
چیزی نمانده بود، دوست دالامبرد او را از اب بگیرد و دوباره در قفس رنگینش زندانیش کند،

اما .... تا به خود بجنبد




دالامبرد دیگر شاد و خرامان در ته استخر جا خوش کرده بود، و گاهی شناکنان به سطح آب می آمد و همراه شکوفه های بهاری روی سطح آب، رقص کنان این طرف و آن طرف می رفت.

سوال این است که چه کسی می تواند ،از میل خود به کنار دوستش بودن بگذرد، و دوستش را قانع کند که از او جدا شود، فقط و فقط چون آینده بهتری  برای دوستش می خواهد؟
چه کسی؟ جز یک دوست نامبر وان!


سه شنبه 20 اردیبهشت 1390

رها - یک سالگی

   نوشته شده توسط: مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،عکس ،



 رها و پدرش




رها و پدرم




رها و پدرش



سه شنبه 20 اردیبهشت 1390

رها - یک سالگی

   نوشته شده توسط: مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،عکس ،










برچسب ها: رها ،

جمعه 26 فروردین 1390

برف زمستانی و شکوفه های بهاری

   نوشته شده توسط: مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،عکس ،

 

برف زمستانی / اسفند 1389

 

شکوفه های بهاری / فروردین 1390

 

چه می کنه این خدا ...........!!!


ادامه مطلب

سه شنبه 9 فروردین 1390

آنان که از خون گلوی خود سیراب شدند

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،

روزها بود دلم هوای نوشتن کرده بود ... شاید این جمله خیلی کلیشه ای باشد، اما حقیقتا جرات قلم به دست گرفتن و نوشتن از آشوبی که در دلم بود را نداشتم ....

دیشب دوستی  می گفت: چرا فلان روز زنگ زدم سنگین و بی حال جواب دادی ... مانده بودم چه بگویم ! بهانه ای سر هم کردم!

که این روزها خودم نیستم. هر گوشه خلوتی پیدا می کنم اشکم سرازیر می شود.

 

حالا باید در حسرت سالهایی که گذشت و من خواب بودم بنویسم ... در باره کرخی مرموز و شیطانی که این سالها به جانم افتاده بود ... خواب هولناکی که به مکافات فراموشی پیمانم با امام  و شهدا بر من مستولی شده بود، از مرگ بدتر بود.

 

فکه را فراموش کرده بودم... یعنی چه خدایا؟ این چه علامتی ست؟ چرا این همه سال حتی یک بار هم به فکرم نرسید که می شود دلتنگی هایم را با زیارت مقتل شهدا از پستوی وجودم بر زلال دلم جاری کنم؟

قسم می خورم که هیچ وقت و در هیچ سفری به این اندازه تازه نشده بودم.

اینجا قدم به قدم بین الحرمین بود

 

قدم که بر خاک فکه گذاشتم، حس غریبی بر دلم چنگ انداخت.

                   فکه دلم را خیلی لرزاند، و آشوبی را که سالها گوشه دلم پنهان بود بیدار کرد.

یاد بسیجیانی که با تن های پاره پاره و لبهای تشنه روزهایی متوالی در گوالی از رمل های داغ فکه سرگردان بودند، 

شبها دور از دید دشمن شنهای گودال را خالی می کردند تا روزها در زیر شنها مدفون نشوند؛

و روزها در گودال پنهان می شدند

و گاه تن زخمی مجروحین با تازیانه وحشی باد که رملهای تفتیده را بر جراحات بدنشان می پاشاند؛ نواخته می شد و  اگر باد زیاد بود، تنهای زخمی درازکش بر رملها، زیر شنها مدفون می شد و مجبور می شدند مجروحین را سرپا نگهدارند تا زنده بمانند. 

یادشان، یاد خدا بود و ذکرشان "یا زهرا" ...        

   آنقدر  تشنگی کشیدند تا دشمن بر لب گودال قتلگاه آمد،

       فرمانده شان را به اسارت برد و بر دهان تک تکشان تیر خلاص خالی کرد

          تا از خون مقدس گلوی خود سیراب شوند و به فرزند تشنه ی زهرا بپیوندند!

 

اینها افسانه نیست، خاطره است! خاطره! فرمانده اسیرشان خاطره گفته است. همو بود که سالها بعد وقتی از بند اسارت آزاد شد؛ مدفن دسته جمعی این شهدا را نشان داد و شهید آوینی را عاشق فکه کرد ...

تا بگوید: "مکه برای شما، فکه برای من؛ بالی نمی خواهم ، این پوتینهای کهنه هم می توانند مرا به آسمان برسانند" 

 

آی آوینی ...

       چه زود مزد "روایت فتح" را گرفتی!

             "فکه برای تو" آوینی! "فکه برای تو"!  تو در فکه ماندگار شدی!

نام فکه مساویست با نام تو، آوینی!

 


http://www.iranvij.ir/upload/images/mkmtpc37uyu2f3ibpvg.jpg

 

آی بسیجیان گردان حنظله ...

                     مرا دریابید.

این آخرین تماسهایتان با دنیای مادی بوده است:

"ساعت های آخر مقاومت بچه ها در کانال ،بی سیم چی گردان حنظله حاج همت را خواست .حاجی آمد پای بی سیم وگوشی را به دست گرفت  صدای ضعیف وپر از خش خش را از آن سوی خط شنیدم که می گوید :احمد رفت ،حسین هم رفت .باطری بی سیم دارد تمام می شود .عراقی ها عنقریب می آیند تا مارا خلاص کنند .من هم خدا حافظی می کنم .

حاج همت که قادر به محاصره تیپ های تازه نفس دشمن نبود ،همانطور که به پهنای صورت اشک می ریخت،گفت :بی سیم را قطع نکن ...حرف بزن .هر چی دوست داری بگو ،اما تماس خودت را قطع نکن .صدای بی سیم چی را شنیدم که می گفت :سلام ما را به امام برسانید .از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم،ماندیم وتا آخر جنگیدیم."
 
 
حالا که در نور غوطه ورید، حالا که نورید، مرا در یابید بسیجیان گردان حنظله، مرا در یابید.
 
وای فکه ...

              چه صبری داشتی که دیدی اوج وحشی گری را ... وقتی دستهای بی رمق مجروحین عاشق را بستند و آنها را زنده زنده دفن کردند در زیر رمل هایت!

آی باد!

        یعنی نمیتوانستی بوزی و رمل ها را از روی گورهای دسته جمعی کنار بزنی و نفسهای بریده بسیجیان عاشق زنده به گور شده را آزاد کنی!؟ چرا صدای ناله های این نوجوانان را به مادرشان نرساندی؟  

آی خدا! آی خدا! لابد تو در آغوششان گرفته بودی ... لابد چون ابراهیم در گلستان نشسته بودند و سرشان بر زانوی حسین بود.

 

در کدام نقطه از این سرزمین مقدس،   آیا بجویم ... شما را؟     

شما دو بسیجی مجروح را که دست بسته تا گردن در شنها مدفون کردند و رها نمودند؟

        من چه می دانم کدام نقطه بود؟

              کدام نقطه از این زمین را زیارت نشده رها کنم؟

                    به کدام نقطه نگاه نکنم و دنبال شما دو بسیجی دلاور نگردم؟

باید تک تک رملهای فکه را بوئید و به چشم کشید! این رملهای سرگردان در جستجوی شمایند گمنامان تاریخ! اینها از خون شما آغشته اند.

 

هنوز هم گرمای رملهای مقدس فکه را بر کف پایم احساس می کنم، شاید این گرمای خون تو شهید گردان حنظله باشد

                 که رملهای فکه را رها نمی کند؟

                 که کف پای مرا رها نمی کند؟

                          هنوز پیشانیم از سجده بر خاک فکه داغ است و سوزان.

دیگر هیچ سجده ای پس از آن؛ سجده نیست!

هنوز پیشانیم را لمس می کنم تا شاید دستانم به گرمای فکه نقدیس شوند.

 


 

پی نوشت 1.

آخرین برگ از دست نوشته یکی از شهدای گردان حنظله
 
 امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم.
آب را جیره بندی کرده ایم.
نان را جیره بندی کرده ایم.
عطش همه را هلاک  کرده است.
همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال 
خوابیده اند.
دیگر شهدا تشنه نیستند.
فدای لب تشنه ات پسر فاطمه
 
پی نوشت 2. عکاس عکسهای این پست، همراهان سفر راهیان نور جهادگران هستند.


جمعه 5 فروردین 1390

راهیان نور

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،عکس ،شهدا و دفاع مقدس ،جبهه جهادگران ،

 


دوشنبه 2 اسفند 1389

دم خروس رو باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟

   نوشته شده توسط: مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،سیاسی ،

قبل از هر چیز باید این مطلب رو بگم که انتقادی که الان میخوام در مورد یک مطلب سایت الف داشته باشم، ربطی به کلیت سایت الف نداره، سایت الف را دوست دارم و یکی از 10 سایت اولی هست که هر بار وارد نت میشم باز میکنم و خصوصا از مقالات تحلیلیش استفاده میکنم.

صحبتم را با نام خدا شروع می کنم که از انصاف خارج نشم انشالله

بسم الله الرحمن الرحیم

یک شنیه 1 اسفند، روزی که قرار بود منافقین پلید به کمک  سبزها انقلاب سبز!!! کنند و نظام را ساقط کنند و موسوی و کروبی رو بیارن راس نظام!!! .... حدود ساعت 4 بعد از ظهر مطلبی را در سایت الف خواندم که خواندن این مطلب اگر راست باشد و نویسنده مطلب واقعا حزب اللهی پیرو ولایت فقیه باشد، باعث تاسف است.

جالب این است که بلافاصله بعضی سایت ها مثل سایت های عصرایران و سایت معلوم الحال آینده رسانه وابسته ی مهدی هاشمی هم مطلب را به نقل از الف در سایتهاشون درج کردند.

خب حق هم دارند، من هم بودم همینکه طرف مخالفم خودش سوتی میداد و چنین مطلبی می زد، بلافاصله بر می داشتم و ازش در کوبیدن مخالفم استفاده می کردم.

آینده هم استفاده بهینه از مطلب کرده و با ژشتی مظلومانه و با کامنتهایی مظلومانه تر، قضاوت را به عهده ی خوانندگان گذارده است، و در کنار این مطلب، مطلب دیگری به نام جنگی که بود، جنگی که هست  (که مربوط به ماهها پیش ، به گمانم باز هم در سایت الف بوده )  را درج کرده است، و نتیجه ای را گرفته که مطلوبش بوده ... مظلوم نمایی برای سبزها!

اگرچه برای اینده هم کامنت توضیحی گذاشتم که البته بنا به مرام همیشگی اش درج نخواهد کرد، و اما حرجی به اینده و سایر سایتهای دو پهلو و مخالف نیست،

حرف بر سر این است آیا این مطلب را آقای فاطمی صدر نوشتند؟؟ آیا ایشان یک حزب اللهی پیرو ولایت فقیه هستند؟

و حالا بر فرض ایشان چنین مطلبی را نوشتند، آیا سایت الف از صحت محتوای این مطلب آگاه بوده؟؟ اگر خیر، چطور سایت الف ( که بنده خودم از مقالات تحلیلی آن استفاده زیادی میکنم) به خودش این اجازه را داده که بدون اطمینان از صحت ادعاهای نویسنده، مطلب را در سایت درج کند؟  آن هم با نگاه تایید... و نه با نگاه انتقادی!
 
کدام حزب اللهی مخلص و بااخلاق می تواند این رفتارهایی را که در مطلب به آن اشاره شده، بپسندد!
من قبول دارم که وقتی سبزهای منافق با شعارهای دروغ و با اسیب زدن به مردم و اتش زدن اموال دولتی به خیابان می آیند، یک عده که اسم خودشان را حزب اللهی میگذارند هم مثل خود سبزها با اونها رفتار می کنند،
این غیرقابل اجتنابه که همیشه در هر طرف عده ای خودشان برای خودشان تصمیم می گیرند و تابع تفکر جمع نیستند...
من نویسنده را نمی شناسم، ولی تعجب من از الف است که چرا این مطلب را با دید انتقادی در سایت الف نگذاشته است؟


نمی دانم اکبر صباغیان کیست؟ ولی هر کی هست، اگر نویسنده راست گفته باشد، باید آدم فوق العاده مزخرفی باشد که به خاطر فرار از کارش، خوشحال است که سبزها به میدان آمده اند و حالا او کنار خیایان ایستاده و از اینکه قرار است لابد سبزها را با زنجیر بزند کیف می کند و ذوق کرده!!! غیر از مزخرف بودن، این آدم اصلا حس وطن دوستی ندارد! یا آنقدر شعور ندارد که بفهمد از چند دقیقه تشنج چند صد نفره هم بی بی سی و ... می توانند کوهی بسازند!



دوباره هم می پرسم: چرا سایت الف که معمولا همه اخبار و مقالات و ... را تحلیل می کند، به جای نقد این نوشته با نگاه منتقدانه و رفتار شناسی نویسنده، برعکس این مطالب مشعشعانه !! را به عنوان یک مطلب قابل تایید خبری و بدون توجه به اسیبهای اجتماعی مانند ترویج و تشویق جوانان به خشونت و ...درج کرده است؟

آیا آقایانی که اسمشان در مقاله آمده، صحت این مطالب را تایید می کنند؟
آیا طوری که در مقاله ادعا شده، سبزها اینقدر مظلوم واقع شده اند؟
سبزها هم زنجیر و پنجه بکس داشتند یا خیر؟
چرا صحبتی از کتک هایی که "عکاس مسلمان" نوش جان کرده است نشده؟
چرا از تیراندازی صحبتی نشده؟
آیا همه همسایگان آنطور که از ظاهر نوشته بر می اید ، طرفدار سبزها بودند و از نویسنده پرسیدند چرا به سبزها اجازه تجمع نمی دهید؟؟
آیا این لباس شخصی هایی که می کشند و می زنند و می گیرند همین اقایون هستند؟؟؟
چه کسی به این آقایان اجازه داده است خودسرانه همدیگر را در خیابان پیدا کنند و دست به خشونت بزنند؟
نویسنده از این خشونت بیشتر مانند یک تفریح یاد کرده است؟
به نظرتان این نوشته، انقدر مستند هست که به عنوان یک خبر یا مقاله تحلیلی و یا هر چیز دیگری درج شود؟
حتی قلم خوبی هم ندارد. اشتباهات انشایی و گرامری و ...


به نظرتان این مطلب برای کمک به فتنه نوشته نشده است؟ خوش بینانه ترین حالت این است که نویسنده دارای بصیرت نیست! یا خواسته خالی بندی و خودنمایی کند! کدام آدم عاقلی بعد از اینکه با زنجیر و باطوم و ... به دیگران حمله کرد، میاد داد می زنه که ایها الناس من این کار رو کردم؟ و فلانی و فلانی و فلانی هم با من بودند و اونها هم همین کار رو کردند!

چقدر این سبزها غریبند!! (حس من بعد ازخواندن نوشته ی اقای فاطمی صدر!)

دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟

آنچه ما در رسانه ها دیدیم، شهادت دو هموطن بود، مجروح شدن یک جانباز 70%، کتک خوردن عکاس مسلمان، و زیر مشت و لگد له شدن جوان بسیجی بیگناه!
این نوشته را باور کنیم؟ یا فیلمی را که در آن بسیجی مظلوم به خاطر جمع کردن عکس امام از زیر دست  پای وطن فروشان بی صفت تا سرحد مرگ کتک می خورد؟

از مطلبی که الف گذاشته، جز مظلومیت سبزها و بی قانونی و خودسری حزب اللهی ها چیزی دستگیر کسی میشه؟

علت درج این مطلب درست در همان ساعاتی که قراره تجمع شروع بشه، چیست؟ آنهم مطلبی مزین به تصویر و با تیتری جذاب که هر کسی رو جلب می کنه.



جمعه 22 بهمن 1389

تصاویر راهپیمایی 22 بهمن 89 در مشهد

   نوشته شده توسط: مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،عکس ،

 


سلام دوستان

امشب با یک گزارش خبری ویژه از شبکه خبری "مصرآنلاین" در خدمت شما هستم.

امشب ساعت 9 خبری انگلیسی مبنی بر اینکه مبارک امشب مصر را ترک خواهد کرد، به اددلیست یاهو مخابره کردم

 

send to all:

Hosni Mobarak said he would levae Egypt tonight

 

ساعت 3 نیمه شب، دوست 28 ساله اددلیست یاهوم بهم پی ام داد:

 

sharif: he did nt

m_morgan_iran: salam

sharif: as'salam'alaikom

m_morgan_iran:yes. I heard he said he wouldn't leave the egypt

m_morgan_iran: and egypt won't leave him!!

sharif: but he gave orders to change the bad laws after him, plus he gave his power to vice president

sharif: but people here are angry

m_morgan_iran: is the omar solaiman better than Mobarak?

sharif: no he is bad

sharif: he think in the same way, may be even worse than him

m_morgan_iran: But NBC reported Mobarak has left Egypt and also almost all other presses

sharif: I don know, if he left why doesn't he say to keep people down?

m_morgan_iran: we said "allah akbar" at 21:00 last night for egyptians, we wish you victory

m_morgan_iran: the problem is that Egyptians are not unified in one uninque leader

sharif: thats not the problem

m_morgan_iran: then what?

sharif: no one in Egypt cant let 8 millions to be in streets

m_morgan_iran: 8 millions are in street now?

m_morgan_iran: i mean that much people go to demonstrate?

m_morgan_iran: really? that much?

sharif: last friday yes , but news say 4! they make it half

sharif: now there r 3 millions in el tahrir

sharif: and about 1 million in alexendria

sharif: and tomorrow they expect the number wil be 10 millions

m_morgan_iran: oh... that much?

m_morgan_iran: so all egyptians go to domonstrate

sharif: yessss he forces people to go in streets

sharif: its not demonstration

sharif: its revolution

m_morgan_iran: yes, sorry! wrong word!

m_morgan_iran: i saw what he said to people

m_morgan_iran: i guess what he said made people very much angrier

sharif: he looked like begging people to stay till september

m_morgan_iran: yes

sharif: yes people here intend to go to palace and now they were goin

sharif: the funny part is that he killed more than 400 citiziens and now

he says that he investigate about responsible

sharif: HE IS the responsible

m_morgan_iran: that's true!

sharif: sometimes if i feel pitty for him, i remember his crimes

sharif: do u know that we lose 12 millions dollars daily coz the gas we give israel ????

m_morgan_iran: yes. he just acts like shah in 1979

sharif: yea

m_morgan_iran: when we see what he does and what he says ,... as if he is shah!!

m_morgan_iran: did you know that tomorrow is the 32th anniversarey of Isamic revolution of Iran?

m_morgan_iran: we all go to streets tomorrow to show our supports of Islamic Republic

m_morgan_iran: and will support egyptian revolution also

sharif: wow, really?

m_morgan_iran: yeah! really really! didn't u know?

sharif: nop

m_morgan_iran:you know what?

sharif: what?

m_morgan_iran: it is very strange

m_morgan_iran: bin ali left tunesia just the day shah left iran

m_morgan_iran: and Mobarak also fell, just the day iran's revolution happened

sharif: I didnn't know that!

m_morgan_iran: is it possible that israel send Israeli forces to sina?

m_morgan_iran: or USA?

sharif: nop they cant

m_morgan_iran: why not?

sharif: coz in this way you will find those millions going to army to face them

sharif: israel is shaking now

m_morgan_iran: if egyptian army is with people they can not, but what if the army takes their side! is it possible?

sharif: egyptian army in sinai and suez r the same there ..only few troops went to streets from the presidency guards

m_morgan_iran: you mean army is with people?

sharif: yea the army council declared today that it supports the legal requests of the egyptian people

sharif: and they will never ever shoote the people

m_morgan_iran: so isn't army with solaiman?

sharif: no soliman was the chief of place which collects information i do nt know its name (منظورشون وزارت اطلاعات مصر بود)

sharif: but no they do nt support him

m_morgan_iran: yes. meanwhile, these people are their relatives! their neighbours

sharif: and in the news it was declared that there is conflict between Mobarak and soliman from one side, and the army on the way army supports people

sharif: but they cant face those millions and lose the love of egyptian people just for the sake of one person

m_morgan_iran: yes. true

sharif: but the problem is

sharif: since 1952 revolution the army took the rule till now ..we r afraid they bring another military person to judge. people can not trust the army yet

m_morgan_iran: yes

m_morgan_iran: thats what i ,mean

m_morgan_iran: maybe they'll  be good at first

m_morgan_iran: then after a while again another dictatorship

sharif is typing...

sharif: brb

m_morgan_iran: ok

m_morgan_iran: thank a lot fr the news


دوشنبه 18 بهمن 1389

22 بهمن؛ نقطه سر خط (نام ایران مساوی بود با نام خمینی)

   نوشته شده توسط: مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،

شروع اعتراضات مردمی و علنی شدن تجمعات و اعتصابات در مشهد، در اوائل سال 1356 و همزمان با سه واقعه ی مشکوک بود.

شهادت حاج آقا مصطفی خمینی، شهادت دکتر علی شریعتی (که با وجودیکه بعضی در اینکه مرگ وی به دست رژیم بوده است شک دارند؛ ولی من به خاطر تماس  نسبی با وقایع آن زمان از نزدیک می گویم شهادت)، و مرگ مشکوک حجه الاسلام کافی خطیب توانا و مشهور مشهدی ...

 15 شعبان آن سال امام خمینی از روحانیون و مسئولین مذهبی تکیه ها و حسینیه ها خواستند که عید را عزای عمومی اعلام کنند و از چراغانی مساجد و حسینیه ها  خودداری کنند، حجه الاسلام کافی هم که برای مراسم 15 شعبان به مهدیه تهران رفته بودند، علیرغم اصرار رژیم شاه و پیامهای مکرر ساواک،  دستور دادند که مهدیه تهران را چراغانی نکنند و خود به مشهد برگشتند! در راه بازگشت، ایشان و همراهانشان در یک تصادف مشکوک و دلخراش کشته شدند. مردم می گفتند که این تصادف ساختگی کار ساواک بوده است، تا انتقام سرپیچی از فرمان حکومت را از کافی بگیرد.

شهادت و یا مرگ مشکوک  کافی باعث شد که بهانه ای شود برای علنی شدن خشم و نفرت مردم از رژیم شاه در مشهد. به طوریکه پس از چند هفته، رژیم برای حفظ امنیت شهر مشهد مجبور شد در تمام مسیر میدان شهدا تا حرم مطهر که مرکز شهر و همه مراسم مذهبی و ... در همان محدوده بود، تانکهای زیادی را مستقر کند.

جشنهای 2500 ساله افسانه ای و هزار و یک شب وار شاه در آن بحبوبه ی فاصله طبقاتی بین مردم ایران، فاصله بین رژیم و مردم قشر متوسط و پایین جامعه را بیشتر کرد، از طرفی متدینین بازاری که گاهی وزنه های سنگین اقتصاد هم بودند، از این بی بند و باری ها به ستوه آمده بودند،

مردم  هنوز از شوک جشنهای 2500 ساله خارج نشده بودند ، که ماجرای سفر شاه به آمریکا و دیدار وی با کارتر پیش آمد، شاید اولین تجمع گسترده ایرانیان مقیم آمریکا و پیوستن آنها به اعتراضات مردم ایران، تجمع آنها جلوی کاخ سفید واشنگتن برای رساندن صدای مردم ایران به آمریکا جهت قطع حمایتش از شاه بود.

نیروهای پلیس آمریکا کاملا غافلگیر شده بودند، ابتدا تصور کرده بودند این جمع برای دیدن شاه و کف و هورا کشیدن برای او آمده اند، ولی با شروع اعتراضات متوجه واقعیت امر شدند، با آمدن شاه که سوار بر ماشین سرباز بود، دانشجویان با پرتاب تخم مرغ به وی اعتراض خودشان را نشان دادند،

پلیس آمریکا ار گاز اشک آور برای پراکندن دانشجویان استفاده کرد، و شاه در حالی که در یک نمایش ساختگی برای دوربین های فیلمبرداری و عکاسی برای مردم!!! دست تکان میداد و ابراز احساسات می کرد!! اشک از چشمانش جاری بود. البته این شاک به خاطر گازهای اشک آوری بود که پلیس استفاده کرده بود، وگرنه شاه دلش به حال ما نسوخته بود!

 اولین ماهها اکثر دوستان همکلاسی من  کشوری به نام ایران را نمی شناختند، چه دوستان آمریکایی، و چه اروپایی ها و حتی چینی ها. اکثر اینها از ایران با نام پرشیا یاد می کردند و تصور می کردند پرشیا کشوری دورافتاده و افسانه ای است. یه چیزی تو مایه های جزایر آلیس، که داشتن شاه و تاج و تخت و ...هم باعث می شد این تصورشان قوت بیشتری  بگیرد، (البته ناگفته نماند که اصولا آمریکاییها اهل سیاست نیستند و معمولا کاری به کشورهای دیگر ندارند)

 با شروع وقایع ایران، و انعکاس بخشی از این وقایع در اخبار، دانش آموزان همکلاسی من بسیار کنجکاو بودند که بدانند ایران کجاست و جریان چیست؟  نام ایران مساوی بود با نام خمینی؛ گاهی حتی با لبخند از من می پرسیدند که آیا اهل کشور خمینی هستم؟

شاه  نقطه  سرخط!

این خمینی بود که نام ایران را به عنوان ملتی با شهامت و شجاع و عدالتخواه زنده کرده بود.

شبکه های آمریکایی هنوز هم شدیدا از شاه دفاع می کردند و سعی در حفظ وی داشتند، این شبکه ها با نشان دادند تصاویری از تظاهرات مردم ایران ابتدا به تاسی از خبرگزاریهای داخلی رژیم شاه ؛ مردم را هرج و مرج طلب می خواندند، و کم کم به مردم صفت اسلامگرایان افراطی دادند. برای اثبات ادعای خود نیز تصاویری از تظاهرات زنان چادری مسلمان را نشان می دادند و با تصاویر زنان مدرن غربزده و چهره خیابان های بالای شهر تهران و زندگی زنان درباری مقایسه می کردند و نتیجه می گرفتند که تظاهر کنندگان خواهان تحجر و برگشت به عقب (ارتجاع) هستند.

شبکه های NBC, CBS, ABC آمریکا که مشهورترین شبکه های خبری بودند و باید اطلاعات دقیق را پوشش می دادند، اخبار چندانی از کشتارها و جنایات رژیم در ایران منعکس نمی کرد، به علت وجود نداشتن شبکه های ارتباطی دیگر مانند ماهواره و اینترنت و وبلاگ و شبکه های اجتماعی و ایمیل و ... مسلما سانسور اخبار بسیار راحت تر بود. حتی اخبار جمعه سیاه هفده شهریور تهران هم به خوبی در آمریکا منعکس نشد.

روزهای شنبه و یک شنبه همه در مسجد شهر جمع می شدیم تا اسلایدهایی را که پنهانی از ایران به دست ما می رسید، به نمایش بگذاریم، نمایش اسلایدها که همه تصاویر شهدا در سردخانه ها و .... بود و صحنه های کشتار رژیم ... حالمان را خراب می کرد. تنها خط ارتباطی ما با ایران تلفن بود که آن هم وقتی زنگ می زدیم تا دلهایمان آرام بگیرد، خانواده هایمان به خاطر ترس از رژیم و مسائل امنیتی که ممکن بود برای خودشان و برای ما به وجود بیاید، ترجیح می دادند به "بله" و "نه" گفتن های کوتاه بسنده کنند و بیشتر گیج می شدیم.

با سفر امام به پاریس، گروه های زیادی از دانشجویان آمریکا به پاریس رفتند تا کنار امام باشند، اما اکثرشان به درخواست امام برای ادامه تحصیل به شهرهایشان برگشتند.

روزی که تلویزیون آمریکا، خبر ورود امام را به ایران داد، موج شادی و از طرفی ترس و وحشت ما را فرا گرفت. در جمع بودن اضطراب کم می کند، مسلما اضطراب و ترسی که ما در آن سوی ایران برای جان امام داشتیم، در ایران به خاطر حضور زنده در صحنه ها وجود نداشت. چند شب همه دست به دعا برداشته بودیم که امام به سلامت به ایران برسد و بختیار خائن بلایی سر امام نیاورد!

21 و 22 بهمن و اعلام درگیری های خیابانی بین مردم و ماموران رژیم، اخبار دقیق تری از ایران پخش می شد.

هیچوقت فراموش نمی کنم که چه لحظه ای بود وقتی در اخبار شبکه های آمریکایی اعلام شد که صدای انقلابیون ایران از رادیو و تلویزیون شنیده شده است  و انقلابیون پادگانها و رادیو و تلویزیون و... را اشغال کرده اند.

شب بدون هیچ فراخوان عمومی، همه بچه ها در مسجد به شادی جمع شده بودند.


پنجشنبه 14 بهمن 1389

22 بهمن؛ نقطه سر خط (سال 56؛ شروع همدلی مردم)

   نوشته شده توسط: مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،

شاید نتوانید وحشت و اختناقی را که سالهای قبل از 1356 حاکم بود درک کنید، به خویش و فامیل و همسایه مان شک داشتیم، به یاد دارم اوایل سال 55 بود که در همسایگی مان پیرزنی متهم به ساواکی بودن شده بود، و گفته میشد که پسر 18 ساله صاحبخانه اش رو لو داده است و صاحبخانه هم نمی توانست کاری بکند، نفرت و ترسی را که از آن پیرزن در دل داشتم، نمیتوانم توصیف کنم. پیرزن بیچاره مطرود شده بود.

همیشه مراقب بودیم که حلقه مورد اعتماد اطرافیان شناخته شده مان را حفظ کنیم و این حلقه را گسترش ندهیم تا امنیت بیشتر داشته باشیم. کسی جرات نداشت اسم شاه را بدون ادای احترام بیاورد؛ خاطرم هست سال سوم دبستان بودم و عقلم به این مسائل نمی رسید، روی ذوق دخترانه عکس شاه و فرح و ولیعهد را اول کتاب فارسیم با مدادسیاه و مدادرنگی آرایش کرده بودم، برایشان مژه های بلند گذاشته بودم و لبهایشان را سرخ کرده بودم ...، به خیال خودم لطف بزرگی در حقشان کرده بودم، ولی وقتی معلمم کتابم را دید، از کلاس بیرونم انداخت و مجبور شدم یک زنگ کامل را در راهرو بمانم، بعد از کلاس مرا با خودش به دفتر برد و معاون مدرسه که همیشه دستکشهای سفیدی به دست می کرد، با همان دستکشها گوش مرا گرفت و می کشید، آنقدر گوشم را رها نکرد تا به قول خودش تو گوشم رفت که نباید با اعلیحضرت شوخی کنم.

اما سال 56 همه چیز داشت فرق می کرد.

شروع همدلی مردم بود، شروع اعتماد به یکدیگر، شروع کمک و دستگیری مردم از هم. مردم متحد  و در نتیجه قوی شده بودند، از طرفی به تنگ آمده بودند، جانهایشان را کف دستشان گذاشته بودند،  دیگر از کسی نمی ترسیدند. مردم  بر پایان ترس از رژیم نقطه گذاشتند.

تابستان سال 56، میدان شهدا تا حرم مطهر مشهد قدم به قدم تانکها مستقر بودند. فضا کاملا نظامی بود، امروز شما نمی توانید تصور کنید روزی تانکی به خیابان آمده باشد و شبانه روز مستقر باشد، مگر اینکه مطمئن می شوید که رژیم حاکم ثبات ندارد، در حالیکه شاه جشنهای 2500 ساله برگزار کرده بود و احساس ثبات و پایداری می کرد...

می توانم آن سال را سال علنی شدن جلسات پنهانی، سال کتابهای شریعتی، سال سخنرانی های پرشور شهید هاشمی نژاد در مشهد و باز دستگیری اش و باز شکتجه اش و ... بنامم ...

سال باز شدن چشمهای  توده مردم، سال به خروش آمدن مردم در مقابل ظلم و ستم بنامم. شهادت آقا مصطفی خمینی و مرگ مشکوک دکتر علی شریعتی مردم را به خشم آورده بود ...

من 15 سال داشتم، و در دبیرستانی درس می خواندم که مدیرش خواهر یک شهید انقلاب بود که به دستور شاه اعدام شده بود. شهید امیرپرویز پویان. (می گفتند کمونیست است! من بالاخره نفهمیدم کمونیست بود یا نبود، چون رژیم شاه به تمام مخالفین خود برچسب کمونیست می زد. ولی اینطور که پدرم می گفتند گویا گرایشات مارکسیستی داشته). این بود که ما کمی آزادی داشتیم تا پنهانی کتابهای شریعتی را دست به دست کنیم و می دانستیم اگر دفتر مدرسه بازخواستمان می کرد، این بازخواست از سر تکلیف بود و  جدی نبود و با تذکری تمام می شد.

اوایل سال تحصیلی 56-57 به دلیل گسترش اعتراضات و اسلامی بودن اعتراضات مردمی، رژیم کمی از این سخت گیری ها کم کرد. 

اعلامیه های امام خمینی را که آن زمان آقا می خواندیمشان، دست نویس می کردیم و با دو لایه کاربن از هر کدام سه تا تکثیر می کردیم، گاهی با دوستم تا نیمه شب به تعداد 100 اعلامیه می نوشتیم و فردا به حرم رفته؛ و در راه حرم به مردم می دادیم، خاطرم هست که یک بار یکی از مامورین ما را در حال دادن اعلامیه دید و مجبور شدیم تمام راه را تا خانه از ترس بدویم و در راه بقیه اعلامیه ها را به زمین ریختیم.

سال 56 هیاتها و روضه های خانگی اکثرا سرشار از شور مبارزه بود، کسانی را می دیدم در جلسات و سخنرانیهای انقلابی و مبارزاتی شرکت می کردند که باورم نمی شد. مادر شهدای انقلاب؛ شهید شریف واقفی، شهید رضایی و ... به مشهد دعوت می شدند و برای بانوان سخنرانی می کردند،

در سخنرانی های محرم و صفر و شبهای ماه رمضان همه از مبارزه می گفتند و نه چیز دیگری،

به طرز شگفت انگیزی نهضت حسینی و شهادت علی (ع) با انقلاب گره خورده بود و شاه یزید زمان بود. به نظر می رسید پیروزی نزدیک باشد.

و من در بین این بیم و امید پیروزی بود که ایران را ترک کردم. تا پس از دو سال که به ایران بر می گردم، با ایران دیگری مواجه شوم.

ایرانی که بعد از آن نقطه درشت و پررنگ... رفته بود سر خط!

ادامه دارد...

 

 از وبلاگهای

 

19.    تسنیم نام چشمه ای است در بهشت           در آرزوی عمار شدن

20.    حامد واکسی صلواتی جنگ نرم                    مرغ سحر

21.    طهورا افسر جنگ نرم                                  ستاره ی شبای ناپدید

22.    یاران گمنام فدائی رهبر                               بسیج داروسازی علوم پزشکی تهران

3.    الهام جم                                                    لبیک یا خامنه ای

24.    امین منتظر                                                منتظر

25.    باران بهاری                                                دختر مسلمان

26.    فاطمه شاه حسینی                                    مهدخت

27.    معراج حضور                                               خاک وطن

28.    محمد مهدی                                              افسران جنگ نرم

29.    یاس شریف                                                سراج

 

دعوت می کنم به موج وبلاگی 22 بهمن نقطه سر خط بپیوندند

 


سه شنبه 12 بهمن 1389

22 بهمن؛ نقطه سر خط / نجوای نام خمینی

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،

روزهایی بودند روزهای کودکی و نوجوانی من ...

7-8 ساله که بودم، کتابی را می دیدم که گاه  و بیگاه نیمه های شب، پدرم از لابلای رختخوابهای روی هم انباشته شده، بیرون می آورد و با مادرم در گوشه ای به خواندن آن مشغول می شدند، این کار آنقدر بی سرو صدا و آرام انجام می شد که طبیعتا یک حس ناشناخته درونی به من می گفت که نباید فضولی کنم این کتاب چیه؟

بچه ها ذاتا فضولند، ولی این پنهانکاری ها مرا فضول تر می کرد، تا بالاخره یک روز وقتی تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم، و کسی جز "بی بی"، پیرزن مهربان و دوست داشتنی  که در نبود مامان، از ما مراقبت  میکرد (خدا رحمتش کنه، مزارش خواجه ربیع مشهده) خانه نبود، رفتم سراغ کتاب، با سختی از لابلای رختخوابها در آوردمش! و مثل کسی که به نقشه گنجی پنهان دست یافته باشد، ورقش زدم...

چیز زیادی نفهمیدم، فقط دستگیرم شد که نویسنده کتاب کسی است که بارها وقتی پدر و مادرم و دایی ها با هم نجوا می کردند، اسمش را شنیده بودم: آقای خمینی!

و صاحب این اسم هم مثل آن کتاب به خاطر همین پنهان کاریها برایم عجیب و دست نیافتنی بود. کتاب را که داشتم سرجایش می گذاشتم، عکسش از لای ورقهای کتاب سر خورد و افتاد روی زمین.

من بزرگتر شدم واولین باری که پدرم از او برایم گفت زمانی  بود که به دفتر محل کارش یورش برده بودند و به دنبال کتابهای آقا همه جا را زیر و رو کرده بودند، پدرم سراسیمه به خانه آمد و کتاب را از لای رختخوابها بیرون کشید و برد که جایی دیگر پنهان کند، نمیدانم کجا!؟

اما شب نشست کنارما و برایمان از او گفت، هر چند زیاد نفهیدیم چی گفت و تنها فهمیدیم که آقا با شاه مخالف است و شاه از ایران تبعیدش کرده، و ما نباید اسم او را جلوی کسی بیاوریم، مخصوصا بیرون از خانه و جلوی غریبه ها، ولی باید او را دوست داشته باشیم.

 هر چه زمان می گذشت نام خمینی بیشتر به گوشم می خورد، مخصوصا شبها وقتی پدرم رادیو پیک را می گرفت، من در حالیکه سرم را زیر لحاف پنهان می کردم تا از خش خش بی امان پارازیتهایی که رژیم شاه روی رادیو پیک می انداخت در امان باشم و بتوان راحت بخوابم. با این وجود هر وقت اسم خمینی را می شنیدم گوشهایم تیز می شد ... که ببینم از او چه می گویند؟ و خمینی کیست که  پدر و مادرمان ما را از آوردن اسم او در مدرسه و حتی در خلوت خانه برحذر می دارند؟

تا اول راهنمایی بودم تنها چیزی که دستگیرم شد همینهایی بود که پدرم میگفت، بعد که جنگهای اعراب و اسرائیل و جنگهای لبنان و ... پیش می آمد، من هم همراه پدرم کنار رادیو می نشستم و با اشتیاق اخبار را دنبال می کردم...

روزگار گذشت تا سال 1354...

 

ادامه دارد

 

به دعوت وبلاگ وسطی در مورد انقلاب اسلامی ایران می نویسم.

و از وبلاگهای

ریگستان

نثار آبی آسمان

سبزترین بابای دنیا

14 آیینه ی حق

شهد ایثار

دعوت می کنم به موج وبلاگی 22 بهمن؛ نقطه سر خط بپیوندند


پنجشنبه 9 دی 1389

عکسهای رها!

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،عکس ،

رها هفت ماهگی ... کیش

rp26qv1yb5royto49j94.jpg

 

x5gp55bs6s83xmgipne.jpg

http://www.pic.iran-forum.ir/images/x5gp55bs6s83xmgipne.jpg

kbdu1f2wb0pk9d9am5sr.jpg

http://www.pic.iran-forum.ir/images/kbdu1f2wb0pk9d9am5sr.jpg


چهارشنبه 8 دی 1389

ما چه کردیم؟

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،سیاسی ،

کوتاهی از ما بود،

فریفته شدیم! به وعده های پوچ رفاه طلبی و طبل های تو خالی تجمل گرایی فریفته شدیم!

ساده زیستی دوران جنگ را فراموش کردیم به چشم انداز دوری که در آن هر حزب اللهی یک ویلا داشت و دغدغه اش عطر و ادکلن زدن به خودش بود ... انرژی و نیرویمان را بسیج کردیم به  سمت ویلا دار شدن وادوکلن زدن تا حزب اللهی جلنبر نباشد، غافل از اینکه آنگاه که هر حزب اللهی یک ویلا داشته باشد، همان زمانی است که از درون تهی شده است.

فتنه 88 تاوان جرم ما بود،

و جرم مان، به موزه سپردن تفکر خمینی کبیر بود و بر نیزه کردن خمینی هر گاه که لازمش داشتیم.

عاشورای 88، نقطه اوج این مکافات بود که هر حزب اللهی جیره خور نظام را تا مغز استخوان در آتش گناه خود سوزاند، چه گناهی نابخشودنی تر از اینکه بعد از امام تنها عکسی از او را به دیوار اتاقهایمان زدیم و تفکر عمیق و انسان ساز او را به موزه سپردیم!؟

این ما بودیم که هیزم  های بی خبری و غفلت خود را یک به یک بر هم نهادیم، و زمینه آتش فتنه 25 خرداد و عاشورای حسینی 88 را طی این سالها فراهم کردیم،
تا فتنه گران از خود بی خبر – که خدا نمی شناسند – با جرقه ای آن را شعله ور سازند.
باید عاشورای 88 می بود تا امت انقلاب به اشکهای خود گناهانش را بشوید.

مقصر ما بودیم،

که اجازه دادیم دشمن نظام مقدس خمینی، در پشت پرده های نفاق و تزویر، رگهای حیاتی نظام را در دست بگیرد،

ما کوتاهی کردیم در کنار زدن حجاب نفاق از چهره دشمن، منافق را فرصتش دادیم تا ریشه های 30 ساله فتنه بزرگش را لایه لایه در زمین مقدس ایرانمان مستحکم کند.

ندای این عمارهای اماممان را شنیدیم ولی جدی نگرفتیم،

باید همان گاه که با وقاحت به زبان آوردند که "تفکر امام را باید به موزه سپرد" 9 دی به راه می انداختیم، باید گرزهای آتشین غضبمان را همان زمان همه با هم به سمت دشمن منافق نشانه می گرفتیم.

تقصیر از ما بود،

که تکلیف گرا نبودیم، محافظه کار بودیم

به جای شناخت وظیفه و عمل به موقع و از سر قدرت، منتظر ماندیم تا کارد به استخوان نظام برسد،


فرصت ها را نشناختیم و هنوز هم نمی شناسیم؛
ظرفیت ها را مهمل گذاردیم، و هنوز هم می گذاریم؛
نیروها را معطل کردیم و هنوز هم می کنیم؛

ما وظیفه داشتیم از کوچکترین فرصت و ظرفیت و ابزار و نیرو در جهت تقویت نظام مقدس مبتنی بر ولایت فقیه استفاده کنیم،
باید یک نگاهمان به تهدیدها بود و یک نگاهمان به استطاعتها و قابلیتهامان...
اما منفعل عمل کردیم، تنها در مقابل تهدیدهای جدی به میدان آمدیم.

اشتباه از ما بود و هست،
که دشمن شناسی می کنیم، اما فرهنگ و سبک زندگیمان را به شکلی که همان دشمن شناخته شده می خواهد شکل می دهیم
دیگر دروغ است اگر بگوییم دشمن را نمی شناسیم، ما دشمن را می شناسیم، ولی رهایش می کنیم
عافیت طلبی حال و حوصله سر و کله زدن با دشمن برایمان باقی نگذاشته است؛

 

ما مبارزه نرم خود را به بهانه ی اندک اختلاف نظری، مصروف دوستان خود می کنیم، چماق بر سر همسنگرانمان می کوبیم، خطاهایشان را بزرگ می کنیم و هر از گاهی که قرار باشد از ذهنها برود، به ذهنها می آوریم،
دوست رو بیرحمانه می کوبیم، چرا که نمی خواهیم انگ دیکتاتوری و جناح گرایی به ما بزنند،
از وحشت انگ خوردن و اتهام بیجای تعصب و جمود فکری، دست دشمن را باز می گذاریم و به بهانه نقد درون گروهی، خودی را می کوبیم و نابودش میکنیم.

به زبان ساده بگویم: ما قدرت نرم خودمان را تحلیل می بریم.

هنوز هم گناه ماست،

که جبهه جنگ نرم را جدی نگرفته ایم؛ اولین گام برای پایداری در این جبهه، "باور وجود جنگ نرم" است،
ما هنوز هم وجود جنگ نرم را باور نکرده ایم و علیرغم هشدارهای امام انقلابمان، خطر را بیخ گوشمان حس نمی کنیم...
مدام به بهانه زندگی! از جبهه جنگ نرم فراری هستیم، درست مانند تن پرورانی که در 8 سال دفاع مقدس ؛ تنهایشان را پشت دیوارهای عافیت طلبی پنهان کردند و من هایشان به تن خاکی رضایت داد.

مجازات سربازی که از جبهه جنگ سخت فرار میکند، محاکمه در دادگاه نظامی ست؛
و مکافات افسر جنگ نرمی که در جبهه جنگ نرم کوتاهی و مصلحت اندیشی می کند، جز این نیست که گاهی دیگر در آینده ای نه چندان دور در محکمه نفس خویش محاکمه شود و به دار غفلت های خویش آویخته!

خواهران و برادرانم!

باور کنیم که جنگ است، بی برو برگرد

 

السلام علی من التبع الهدی

منصوره مرگان ازغدی


برچسب ها: 9 دی ،

شنبه 4 دی 1389

اینم خوشگل مامانی !

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،عکس ،


شنبه 4 دی 1389

گپی با خان دایی

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،

امروز بعد از ظهر رفتم خونه خان دایی عزیزتر از جونم که خیلی دوستش دارم. اونم منو خیلی دوست داره و یه منصوره میگه صد تا منصوره از دهنش همراه با گل فراوون از دهنش می ریزه بیرون.... و کلا نمیدونم چرا منو تحویل میگیره ....

رفتم که برای نشریه 9 دی جهادگران یه یادداشتی چیزی بنویسه، و بده بزنیم تو نشریه...

هر چند این قدر ماشالله بچه ها مطلب نوشتن  و گذاشتن برای خانم طهماسبی که قراره نشریه رو تنظیم کنه و انتشارش بدیم تو نت ، که نمیدونم دیگه این مطلب جایی داره برای نشر یا نه!!

خلاصه اینکه نزدیک یک ساعت و نیم که اونجا بودم، فقط میخندیدیم! بسکه این خان دایی خوش اخلاقه و انواع و اقسام جوکها رو بلده!!

همچین شیرین و با مزه هم تعریف میکنه، که آدم از خنده روده بر میشه؛

خاطراتش هم که ماشالله دیگه تمومی نداره و همه هم بامزه.

خلاصه یادداشت رو چرکنویس شده با خط خرچنگ قورباغه ای تحویل گرفتیم و برگشتیم خونه ... حالا مگه میشه خونددددددددددددش!!

البته ویرایشش با خودم بوده، یه سری مطالبش رو هم قرار شده بود خودم کم و زیاد کنم .

به خاطر همین اختیار داشتم که مطلب رو هر جاش رو نمی تونم بخونم خودم کلمه بذارم سر هم جمله سازی کنم ..

آخر عاقبتش این بود که بالا میذارم بمونه.

ولی خوشم امد که اصلا دل نمی کندم از خونه شون بیام. بس که خوش گذشت.

 


سه شنبه 23 آذر 1389

چند سطری به بهانه

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،فرهنگی/اجتماعی ،

 

یکی دو روزی است که موجی در کلوب راه افتاده، که به نظرم رسید چند خطی در موردش بنویسم،

حسین قدیانی را از وبلاگش می شناسم و نه قبل از آن. چقدر هم دل نشین می نویسد. بگذریم که گاهی تند هم می رود، مثل همه ی ما که گاهی در مقوله هایی که نسبت بهش سنسورهای حساسی داریم تندروی میکنیم.

اینها همه لازمه انسان بودن ماست که خطا کنیم.

 

اول چند نکته را تذکر بدم:

***با برخورد قضایی با حسین قدیانی و از همه بدتر مسدود کردن وبلاگش مخالفم. مخصوصا وقتی آینده رسانه وابسته به فتنه که هر روز در حال فتنه گری و توهین به سران نظام است، داره راست راست هرزه نگاری می کنه.

***از دوستان حسین قدیانی که هنوز بازداشت نشده، موج بیجای بازداشت او را راه انداختند، گله دارم، در حالیکه خود حسین قدیانی گفته بود که بازداشت نشده، و تنها به دادستانی احضار شده است و همه ما میدانیم که احضار با بازداشت زمین تا آسمان تفاوت دارد. 

از وبلاگ نویسان ولایی انتظار میرود که جز راست نگویند ... و به هر وسیله ای (منجمله شایعه و بزرگنمایی و ... ) برای رسیدن به هدف دست نزنند.

***اگرچه نوشته قدیانی را قابل نقد می دانم و نقد هم خواهم کرد، ولی مطالبه قدیانی و زبان رک و صریح او را مادامیکه از جاده ادب کلام خارج نشود، می ستایم.

***جوسازی دوستان قدیانی را در نمایش غلو آمیز بی عدالتی قوه قضائیه که این روزها شدیدا آب به اسیاب دشمن ریخته (بالاترین را ببینید) نکوهش می کنم. هنوز قدیانی بازداشت نشده، چرا قوه قضائیه را قصاص قبل از جنایت کنیم؟

***این سوال برایم پیش می آید که اگر معیار دفاع از حق است، چرا سال گذشته که آهستان را به دلایل واهی و بدون هیچ گناهی فیلتر کردند، این گروه از دوستان ارزشی سکوت کردند؟ در حالیکه آهستان در زمان فتنه از برترین رسانه های دیجیتال در جهت افشای فتنه بود.

***رویه تفرقه انگیز بعضی وبلاگ نویسان ارزشی، و طرد خودی ها و یا قشر خاکستری از دامنه ی خودی، داره اسیب شدیدی  می زنه و نیروی ارزش ها را تحلیل می بره.  


و اما در مورد مطلبی که حسین قدیانی در قطعه 26 نوشت که منجر به فیلتر شدن وبلاگ قطعه 26 شد، نظرم مثبت نبود. شاید جزو اولین کسانی هم بودم که از محل کار مطلب را خواندم. به نظرم رسید وقتی اماممان، یا به قول آنچه حسین قدیانی سر زبانهای ما انداخت، "حضرت ماه" مکررا از ما میخواهند که

سران سه قوه را تضعیف نکنیم،

وقتی رئیس قوه قضائیه منصوب آقاست،

وقتی آقا اینقدر تذکر می دهند که جذب حداکثری، ...

دیگه گیردادن به لاریجانی برای اینکه چرا سران فتنه را محاکمه نمی کنی، درست نیست! چرا فکر میکنیم باید جلوتر از رهنمودهای رهبری حرکت کنیم؟

یادمون باشه که وقتی خبرگان خواستند لکه ی ننگی به نام دستغیب را از دامن مجلس خبرگان پاک کنند، آقا مانع شدند. این شخص همانست که به آقا دشنام داده بود.

مطالبه خوب است، اینکه بخواهیم از سران دست اندرکار نظام که به جرایم رسیدگی کنند، خوب است. ولی ولایت پذیری یعنی پشت سر اقا حرکت کردن. آقا تمام جوانب را در نظر می گیرند و مصلحت را بهتر تشخیص میدهند.

محاکمه سران فتنه چه کمکی به نابودی فتنه میکند؟ فتنه سبز الان نیاز به این کار دارد. حالا کروبی خیالباف و موسوی متوهم آزاد باشند و خرابکاری کنند بهتره، یا در زندان باشند و تبدیل بشن به پیراهن عثمان حقوق بشری و اختناق سیاسی و ...؟

خاتمی منزوی باشه بهتره یا اینکه بیفته تو زندان و بشه سوژه تبلیغات غرب علیه نظام.

 

مضافا به اینکه محمد (ص) و علی (ع) هم اولین قدمشان در خفه کردن فتنه، به انزوا کشاندن سران فتنه بود،و تنها زمانی دست به اقدام عملی سخت افزاری می زدند که طرف مقابل هم  دست به همین نوع اقدام زده باشه، حالا ممکنه بعدها گروهی در مورد زمان  پیامبر نعوذ بالله این سوال را بپرسند که اگه همون موقع که از نفاق ابوسفیان و معاویه و بعضی دیگر از صحابه خبر داشت، و کارشکنی های آنها را می دید، چرا آنها را نکشت که بعد از پیامبر اسلام منحرف نشه؟

 سوال مهمی است.

 اگر به حرف ما بود که برای اینکه دلمان زودتر یه کمی خنک شود، همان پارسال اینها رو به صلابه می کشیدیم ... و معلوم نیست چه می شد.

این درایت آقامان خامنه ای بزرگ و بصیر بود... درایت او بود که با منزوی کردن سران فتنه، آنها را به بن بست و تناقض گویی رسانده، حالا دیگر کار به موسوی یه جایی رسیده که مستقیم به امام توهین می کنه. 

هر حرکت موسوی ریزش فریب خوردگان را برای او به دنبال دارد و البته در واقع رویشی هم در کار نیست، چرا که نهایتا چند ضد انقلاب از این سو به آن سو تغییر جهت میدهند.

وبلاگ حسین قدیانی و سایت مشرق را آزاد کنید.