سه شنبه 9 فروردین 1390

آنان که از خون گلوی خود سیراب شدند

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،

روزها بود دلم هوای نوشتن کرده بود ... شاید این جمله خیلی کلیشه ای باشد، اما حقیقتا جرات قلم به دست گرفتن و نوشتن از آشوبی که در دلم بود را نداشتم ....

دیشب دوستی  می گفت: چرا فلان روز زنگ زدم سنگین و بی حال جواب دادی ... مانده بودم چه بگویم ! بهانه ای سر هم کردم!

که این روزها خودم نیستم. هر گوشه خلوتی پیدا می کنم اشکم سرازیر می شود.

 

حالا باید در حسرت سالهایی که گذشت و من خواب بودم بنویسم ... در باره کرخی مرموز و شیطانی که این سالها به جانم افتاده بود ... خواب هولناکی که به مکافات فراموشی پیمانم با امام  و شهدا بر من مستولی شده بود، از مرگ بدتر بود.

 

فکه را فراموش کرده بودم... یعنی چه خدایا؟ این چه علامتی ست؟ چرا این همه سال حتی یک بار هم به فکرم نرسید که می شود دلتنگی هایم را با زیارت مقتل شهدا از پستوی وجودم بر زلال دلم جاری کنم؟

قسم می خورم که هیچ وقت و در هیچ سفری به این اندازه تازه نشده بودم.

اینجا قدم به قدم بین الحرمین بود

 

قدم که بر خاک فکه گذاشتم، حس غریبی بر دلم چنگ انداخت.

                   فکه دلم را خیلی لرزاند، و آشوبی را که سالها گوشه دلم پنهان بود بیدار کرد.

یاد بسیجیانی که با تن های پاره پاره و لبهای تشنه روزهایی متوالی در گوالی از رمل های داغ فکه سرگردان بودند، 

شبها دور از دید دشمن شنهای گودال را خالی می کردند تا روزها در زیر شنها مدفون نشوند؛

و روزها در گودال پنهان می شدند

و گاه تن زخمی مجروحین با تازیانه وحشی باد که رملهای تفتیده را بر جراحات بدنشان می پاشاند؛ نواخته می شد و  اگر باد زیاد بود، تنهای زخمی درازکش بر رملها، زیر شنها مدفون می شد و مجبور می شدند مجروحین را سرپا نگهدارند تا زنده بمانند. 

یادشان، یاد خدا بود و ذکرشان "یا زهرا" ...        

   آنقدر  تشنگی کشیدند تا دشمن بر لب گودال قتلگاه آمد،

       فرمانده شان را به اسارت برد و بر دهان تک تکشان تیر خلاص خالی کرد

          تا از خون مقدس گلوی خود سیراب شوند و به فرزند تشنه ی زهرا بپیوندند!

 

اینها افسانه نیست، خاطره است! خاطره! فرمانده اسیرشان خاطره گفته است. همو بود که سالها بعد وقتی از بند اسارت آزاد شد؛ مدفن دسته جمعی این شهدا را نشان داد و شهید آوینی را عاشق فکه کرد ...

تا بگوید: "مکه برای شما، فکه برای من؛ بالی نمی خواهم ، این پوتینهای کهنه هم می توانند مرا به آسمان برسانند" 

 

آی آوینی ...

       چه زود مزد "روایت فتح" را گرفتی!

             "فکه برای تو" آوینی! "فکه برای تو"!  تو در فکه ماندگار شدی!

نام فکه مساویست با نام تو، آوینی!

 


http://www.iranvij.ir/upload/images/mkmtpc37uyu2f3ibpvg.jpg

 

آی بسیجیان گردان حنظله ...

                     مرا دریابید.

این آخرین تماسهایتان با دنیای مادی بوده است:

"ساعت های آخر مقاومت بچه ها در کانال ،بی سیم چی گردان حنظله حاج همت را خواست .حاجی آمد پای بی سیم وگوشی را به دست گرفت  صدای ضعیف وپر از خش خش را از آن سوی خط شنیدم که می گوید :احمد رفت ،حسین هم رفت .باطری بی سیم دارد تمام می شود .عراقی ها عنقریب می آیند تا مارا خلاص کنند .من هم خدا حافظی می کنم .

حاج همت که قادر به محاصره تیپ های تازه نفس دشمن نبود ،همانطور که به پهنای صورت اشک می ریخت،گفت :بی سیم را قطع نکن ...حرف بزن .هر چی دوست داری بگو ،اما تماس خودت را قطع نکن .صدای بی سیم چی را شنیدم که می گفت :سلام ما را به امام برسانید .از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم،ماندیم وتا آخر جنگیدیم."
 
 
حالا که در نور غوطه ورید، حالا که نورید، مرا در یابید بسیجیان گردان حنظله، مرا در یابید.
 
وای فکه ...

              چه صبری داشتی که دیدی اوج وحشی گری را ... وقتی دستهای بی رمق مجروحین عاشق را بستند و آنها را زنده زنده دفن کردند در زیر رمل هایت!

آی باد!

        یعنی نمیتوانستی بوزی و رمل ها را از روی گورهای دسته جمعی کنار بزنی و نفسهای بریده بسیجیان عاشق زنده به گور شده را آزاد کنی!؟ چرا صدای ناله های این نوجوانان را به مادرشان نرساندی؟  

آی خدا! آی خدا! لابد تو در آغوششان گرفته بودی ... لابد چون ابراهیم در گلستان نشسته بودند و سرشان بر زانوی حسین بود.

 

در کدام نقطه از این سرزمین مقدس،   آیا بجویم ... شما را؟     

شما دو بسیجی مجروح را که دست بسته تا گردن در شنها مدفون کردند و رها نمودند؟

        من چه می دانم کدام نقطه بود؟

              کدام نقطه از این زمین را زیارت نشده رها کنم؟

                    به کدام نقطه نگاه نکنم و دنبال شما دو بسیجی دلاور نگردم؟

باید تک تک رملهای فکه را بوئید و به چشم کشید! این رملهای سرگردان در جستجوی شمایند گمنامان تاریخ! اینها از خون شما آغشته اند.

 

هنوز هم گرمای رملهای مقدس فکه را بر کف پایم احساس می کنم، شاید این گرمای خون تو شهید گردان حنظله باشد

                 که رملهای فکه را رها نمی کند؟

                 که کف پای مرا رها نمی کند؟

                          هنوز پیشانیم از سجده بر خاک فکه داغ است و سوزان.

دیگر هیچ سجده ای پس از آن؛ سجده نیست!

هنوز پیشانیم را لمس می کنم تا شاید دستانم به گرمای فکه نقدیس شوند.

 


 

پی نوشت 1.

آخرین برگ از دست نوشته یکی از شهدای گردان حنظله
 
 امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم.
آب را جیره بندی کرده ایم.
نان را جیره بندی کرده ایم.
عطش همه را هلاک  کرده است.
همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال 
خوابیده اند.
دیگر شهدا تشنه نیستند.
فدای لب تشنه ات پسر فاطمه
 
پی نوشت 2. عکاس عکسهای این پست، همراهان سفر راهیان نور جهادگران هستند.


جمعه 5 فروردین 1390

راهیان نور

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،عکس ،شهدا و دفاع مقدس ،جبهه جهادگران ،

 


 


جمعه 5 فروردین 1390

عکس هایی از سرزمین نور

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :عکس ،شهدا و دفاع مقدس ،جبهه جهادگران ،

 

 

 


پنجشنبه 12 اسفند 1389

ناامیدی سبزها به روایت خودشان

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    

لینک داغ بالاتربن


سه شنبه 12 بهمن 1389

22 بهمن؛ نقطه سر خط / نجوای نام خمینی

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،

روزهایی بودند روزهای کودکی و نوجوانی من ...

7-8 ساله که بودم، کتابی را می دیدم که گاه  و بیگاه نیمه های شب، پدرم از لابلای رختخوابهای روی هم انباشته شده، بیرون می آورد و با مادرم در گوشه ای به خواندن آن مشغول می شدند، این کار آنقدر بی سرو صدا و آرام انجام می شد که طبیعتا یک حس ناشناخته درونی به من می گفت که نباید فضولی کنم این کتاب چیه؟

بچه ها ذاتا فضولند، ولی این پنهانکاری ها مرا فضول تر می کرد، تا بالاخره یک روز وقتی تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم، و کسی جز "بی بی"، پیرزن مهربان و دوست داشتنی  که در نبود مامان، از ما مراقبت  میکرد (خدا رحمتش کنه، مزارش خواجه ربیع مشهده) خانه نبود، رفتم سراغ کتاب، با سختی از لابلای رختخوابها در آوردمش! و مثل کسی که به نقشه گنجی پنهان دست یافته باشد، ورقش زدم...

چیز زیادی نفهمیدم، فقط دستگیرم شد که نویسنده کتاب کسی است که بارها وقتی پدر و مادرم و دایی ها با هم نجوا می کردند، اسمش را شنیده بودم: آقای خمینی!

و صاحب این اسم هم مثل آن کتاب به خاطر همین پنهان کاریها برایم عجیب و دست نیافتنی بود. کتاب را که داشتم سرجایش می گذاشتم، عکسش از لای ورقهای کتاب سر خورد و افتاد روی زمین.

من بزرگتر شدم واولین باری که پدرم از او برایم گفت زمانی  بود که به دفتر محل کارش یورش برده بودند و به دنبال کتابهای آقا همه جا را زیر و رو کرده بودند، پدرم سراسیمه به خانه آمد و کتاب را از لای رختخوابها بیرون کشید و برد که جایی دیگر پنهان کند، نمیدانم کجا!؟

اما شب نشست کنارما و برایمان از او گفت، هر چند زیاد نفهیدیم چی گفت و تنها فهمیدیم که آقا با شاه مخالف است و شاه از ایران تبعیدش کرده، و ما نباید اسم او را جلوی کسی بیاوریم، مخصوصا بیرون از خانه و جلوی غریبه ها، ولی باید او را دوست داشته باشیم.

 هر چه زمان می گذشت نام خمینی بیشتر به گوشم می خورد، مخصوصا شبها وقتی پدرم رادیو پیک را می گرفت، من در حالیکه سرم را زیر لحاف پنهان می کردم تا از خش خش بی امان پارازیتهایی که رژیم شاه روی رادیو پیک می انداخت در امان باشم و بتوان راحت بخوابم. با این وجود هر وقت اسم خمینی را می شنیدم گوشهایم تیز می شد ... که ببینم از او چه می گویند؟ و خمینی کیست که  پدر و مادرمان ما را از آوردن اسم او در مدرسه و حتی در خلوت خانه برحذر می دارند؟

تا اول راهنمایی بودم تنها چیزی که دستگیرم شد همینهایی بود که پدرم میگفت، بعد که جنگهای اعراب و اسرائیل و جنگهای لبنان و ... پیش می آمد، من هم همراه پدرم کنار رادیو می نشستم و با اشتیاق اخبار را دنبال می کردم...

روزگار گذشت تا سال 1354...

 

ادامه دارد

 

به دعوت وبلاگ وسطی در مورد انقلاب اسلامی ایران می نویسم.

و از وبلاگهای

ریگستان

نثار آبی آسمان

سبزترین بابای دنیا

14 آیینه ی حق

شهد ایثار

دعوت می کنم به موج وبلاگی 22 بهمن؛ نقطه سر خط بپیوندند


سه شنبه 12 بهمن 1389

موج وبلاگی«22 بهمن نقطه سر خط»

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :فرهنگی/اجتماعی ،جبهه جهادگران ،

بسم الله الرحمن الرحیم

w344q93m2srwsmy2rn77.jpg

اساس موج بر بیان این باور است که واقعا 22 بهمن ماه سال 57 آغازی برای اسلامی کردن و پیشرفت ایران اسلامی بود.

هر وبلاگ نویس تنها یک مطلب با این عنوان بگذارد و از دوستان خود هم دعوت کند و در ضمن برای دوستانش هم کامنت بگذارد، دوستش هم به محض نوشتن در وبلاگ او خبر شرکت در موج را بزند.
 به محض نشر یک پست در وبلاگتان، لینک مطلب در بحث
موج وبلاگی نیز بگذارید.
این اولین موج وبلاگی جبهه  جهادگران مجازی است به امید نشر و شور و حیات در فضای سایبر به مناسبت 32مین سال پیروزی انقلاب اسلامی.

http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/Cyber_Jihad_Front/topicid/2238130

شروع می کنیم:

و من معتقدم، 22 بهمن‌ماه، نقطه سر خط برای تمام مردم ایران در همه عرصه‌هابود. در این موج وبلاگی از دوستان عزیزم «

نوای دل»، «پرستو مهاجر»، «به خاطر تو»، «خط قرمزها» و «تبعید شده به زمین»  دعوت میکنم که به این موج بپیوندند.


دوشنبه 11 بهمن 1389

تکرار تاریخ / شوق انقلابی ملتهای تحت ستم

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :عکس ،سیاسی ،

 

از تصاویر سیاه و سفید انقلاب ایران تا تصاویر رنگی انقلاب مصر

با وجود فاصله ای بیش از 32 سال از انقلاب اسلامی ملت ایران در سال 1357 و قیام مردم مصر در سال 1389 ، شاید مروری بر عکس های این دو واقعه خالی از لطف نباشد.
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


دوشنبه 11 بهمن 1389

درباره توهم جدید یك خیانتكار؛ این کجا و آن کجا!

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :سیاسی ،

محمد حسین زاده
 
خیلی وقت است آقای موسوی که از جریان معادلات سیاسی جامعه خارج شدی. اگر تا دیروز به مانند شیخ اصلاحات به عنوان نقل محافل مردم در لطیفه ها اسمی از شما برده می شد امروز حتی از آن هم خبری نیست!

نوشتن این بیانیه ی آخرت خیلی دور از ذهن نیست. محمود عباس پولی را به تو داده که آغشته به خون کودکان غزه است. همان محمود عباسی که دست در دست نتانیو و باراک داده ، همان محمود عباسی که با مبارک ملعون عکس یادگاری دارد! همان محمود عباسی که با چراغ سبزش 22 روز غزه به خاک و خون کشیده شد! اثرات همان پول های می شود در روز قدس شعار نه غزه نه لبنان!

ادعای مضحکت در مقایسه تحولات انقلابی مصر با آشوبگری اراذل و اوباشی که در تهران روانه کردی ،ظلمی است در حق مردم مصر و اخوان المسلمین و شهید خالد اسلامبولی. آیا صرف قطع شدن اینترنت و خطوط تلفن باعث می شود دو اتفاق را شبیه هم کرد؟ همین ظاهربینی اتان باعث شده است که باراک اوباما اسمت را به زبان بیاورد و از تو حمایت کند.

اگر این طور است چون سپاه بزرگ یزید، لشکر اندک امام حسین را از زیر تیغ گذارند، هر کس چنین کند یزیدی است؟ یعنی امام علی که در نهروان و جمل لشکر اندک مارقین و ناکثین را گردن زد هم یزدی است پناه بر خدا!؟ یعنی رزمندگان اسلام هم که در مرصاد، منافقین را به درک واصل کردند یزیدی هستند؟

آنچه مهم است جهت اعمال است. چاقو در دست یک قاتل و یک جراح، چاقو است، ولی هر کدام در جهتی استفاده می کند، یکی می کشد و یکی درمان می کند! بله نظام برای حفظ استقلال خود و برای حمایت از رای مردم در روزهای بعد انتخابات برای جلوگیری از ارتباط گیری منافقین و بهایی ها و سلطنت طلب ها سیستم های ارتباطی را چند روزی قطع کرد تا شما غربگرایان نتوانید در راستای سیاست های آمریکا در ایران عمل کنید و مصر سیستم های ارتباطی را قطع کرد تا اسلام گرایان نتوانند بین هم ارتباط برقرار کنند تا مبارک بتواند سیاست های آمریکایی را در کشور پیاده کند. دقیقا صد و هشتاد درجه مقابل هم!

ظاهر هر دو اتفاق یکی است ، فقط یکی برای آمریکا و دیگری بر علیه امریکا! یکی برای اسلام زدایی، یکی برای اسلام گرایی! یکی برای استکبار دوستی، دیگر برای استکبار ستیزی! یکی بر علیه اسلام و دیگری بر ضد اسلام!


پنجشنبه 7 بهمن 1389

خاطرات من از زهرا رهنورد

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    

مریم شربتدار قدس، همسر فیض الله عرب سرخی، عضو سازمان منحله مجاهدین انقلاب اسلامی، در یادداشتی خطاب به زهرا رهنورد نوشته است: مگر ممکن است کسی در دوران ستمشاهی از یاران و پیروان امام راحل بوده باشد و تو را نشناسد؟ بعید است مسلمان مبارز قبل از انقلاب، داعیۀ حضور در صف انقلابیون مسلمان را داشته باشد اما پایبندی هایت به اصول و مرز بندی هایت با ستم و نفاق و فراماسونری و … را نداند.

تاکید این خانم روی پایبند به اصول بودن و مرزبندیهای زهرا رهنورد با ستم و نفاق و فراماسونری علامت واضحی از آسیب پذیر بودن زهرا رهنورد از این نقاط به به خاطر برخورداری از سوء سابقه ای است که پرونده های آن را سالها پیش شهید آیت و شهید دیالمه و به دنبال آن تیرماه سال گذشته، یک ماه پس از شروع فتنه مخملین سایتها رو کردند.

گویی این خانم با عبارات پرطمطراق که آشکارا نشان از گفتمان و ادبیات منافقین خلق دارد، خواسته است تا با واژه پردازی و شانتاژ ادبی گناهان روشنفکرترین زن جهان را بزداید.

 

در ادامه نامه آمده است:

سرشکم انباشتی از تاریخ شد، تاریخی که همگام با تو هجرت های موسی، یوسف و … را آموختم و “پیام حجاب زن مسلمان” تو چراغی بود برای روشن تر دیدن راه خدا آنهم در دورانی پر از تاریکی و ظلم و فساد. کاش زهرا رهنورد خودش حجاب را درست رعایت می کردند و در سن هفتاد سالگی اینقدر جلف خود را نمی آراستند و در معرض دید همگان ظاهر نمی شدند و باور داشتند که آرایش زن مسلمان در انظار عموم حرام است.

مگر تاریخ فراموش می کند نقش تو را در تجلی زیبای اسلام و روشنگری های آمیخته به هنرت را برای شناساندن ظلم طاغوت ؟ کاش شمه ای از مبارزات ایشان قبل از انقلاب  را شرح می دادند. زندانهایی که رفته و شکنجه هایی که زهرا رهنورد شده و ...

مگر ممکن است کسی در دوران ستمشاهی از یاران و پیروان امام راحل بوده باشد و تو را نشناسد؟ چه کسی ایشان را تا قبل از نخست وزیری همسرشان می شناخت؟ و بسیاری از مردم ایران حتی تا سال گذشته اسم ایشان به گوششان نخورده بود. به نظرم خانم شربتدار ایشان را با شخص دیگری اشتباه گرفته !!! 

بعید است مسلمان مبارز قبل از انقلاب، داعیۀ حضور در صف انقلابیون مسلمان را داشته باشد اما پایبندی هایت به اصول و مرز بندی هایت با ستم و نفاق و فراماسونری و … را نداند . کدام پایبندی؟ کدام مرزبندی با نفاق و فراماسونری؟

 


 

من  قبل از انقلاب در سال 56 افتخار!! آشنایی با روشنفکرترین زن جهان را در شهر شیکاگوی آمریکا داشته ام، بد نیست برداشتم را در آن زمان از ایشان بنویسم.

سال 56 من 15 سال داشتم. همراه با همسرم و چندنفر از ایرانیان مسلمان مقیم شیکاگو، در انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و کانادا شاخه  شیکاگو فعالیت داشتیم، انجمن اسلامی  آن زمان از حدود 40 تا 50 دانشجو تشکیل می شد که جلسات هفتگی داشتیم،

موازی انجمن اسلامی دانشجویان، گروه دیگری هم فعال بودند به نام سازمان دانشجویان مسلمان، این گروه با جبهه ملی فعالیت می کردند و طرفداران دکتر پیمان بودند. این سازمان آشکارا با سازمان مجاهدین خلق هم همکاری داشتند و به خاطر اوپن بودن در نوع ارتباط بین خانمها و آقایون و مراعات نکردن حجاب از انجمن اسلامی جدا بودند،

یادمه که سال 56 بود، ولی کدوم ماه میلادی یادم نمیاد که خانم زهرا رهنورد مهمان بچه های سازمان دانشجویان مسلمان بودند، و یک روز هم ما به عنوان انجمن اسلامی دانسجویان آمریکا و کانادا دعوتشون کردیم بیان مسجد کیدزی شیکاگو (Kidzie) که محل تجمع ما بود و جلساتمون اونجا برگزار میشد.

روی ایشون خیلی مانور و تبلیغ میشد، به خصوص آقای محسن سازگارا که اون موقع مدیر تشکیلات انجمن اسلامی شیکاگو بود، خیلی روی ایشون مانور می داد... (البته من نمیخوام سازگارا رو متهم به این کنم که اون زمان هم منافق بوده و هنوزم دوست ندارم این رو باور کنم و بیشتر دوست دارم باورکنم که محسن سازگارا در جریان انقلاب استحاله شد، اگرچه مدارک و اسناد چیز دیگه ای میگه ... خصوصا ماجرای دخالت و پرونده ی محسن در جریان انفجار نخست وزیری و شهادت رحائی و با هنر! ولی انگار به خاطر همکاری دو ساله با سازگارا در شیکاگو هنوز باورم نمیشه که کسی بتونه اینقدر ظریف نقش خودش رو ایفا کنه)

 

بگذریم ... به هر حال از رهنورد دعوت شد که در نماز جماعت مغرب روز شنبه مسجد کیدزی که با حضور همه مسلمانان شیکاگو برگزار میشد حضور پیدا کنه و بعد از نماز هم جلسه برقرار بود. زهرا رهنورد با تاخیر بعد از نماز در جلسه انجمن اسلامی حاضر شد. 

ما تصمیم داشتیم تفسیر قرآن آن روز جلسه رو که برنامه همیشگی بود واگذار کنیم به خانم رهنورد، ولی ایشون گفتند که آمادگی ندارند. و در بحث تحلیل سیاسی اوضاع روز هم ایشون چیزی از خودشون بروز ندادند جز یک سری کلی گویی.

مفاد کلی حرفهاشون این بود که خیلی خوش بینانه است اگه فکر کنیم امام خمینی بتونن انقلاب ایران رو رهبری کنند، و تقریبا محاله به این زودیها بشه اسلام رو دوباره زنده کرد و ما باید خیلی تلاش کنیم و افراط نکنیم، چون افراط باعث شکست میشه.

از طرفی وقتی بحث رو کشوندن به گله گذاری و به نوعی بدگویی از یکی از اعضای نهضت آزادی در آمریکا که گویی با  ایشان کانتکت پیدا کرده بودند، خانم رهنورد تشویق می کردند که باید این افراد را که مانع خروش خلق! هستند طرد کرد و از سر راه برداشت.

همان موقع برای ما خیلی عجیب بود که چرا باید در برخورد با اشتباهات خودی ها انقلابی عمل کنیم، و طردشان کنیم و در برخورد با نظام شاه ملایم و تدریجی عمل کنیم! حتی در آمریکا!

سال گذشته که سخنان گهربار عروس آذربایجان را در رسانه های بیگانه می شنیدم، دیدم که رهنورد هنوز هم همان تحلیلهای ذهنی و آبکی عجیب خودش رو داره که از ویژگی های خاله زنکی او سرچشمه می گیره.


تاریخ را ما انسانها می سازیم با تک تک رفتارهایمان،

مشابهت های رفتاری بین دیکتاتورها را می بینید؟ انسان، انسان است. میخواهد متعلق به عصر حجر باشد یا قرن اتم! آنجا که انسانی قدرت را به دست بگیرد که هوی و هوس نفسانی و جاه طلبی هایش بر او حاکم می شود، معلولش جامعه ای می شود مثل ایران زمان شاه و تونس امروز... و بسیاری کشورهای دیگر که هنوز هم هستند.

و معلول این دیکتاتوری کور هم اغلب می شود یک انقلاب؛ حالا اینکه چه کسی انقلاب را رهبری و مدیریت کند مهم است.

اوضاع تونس الان در بهمن ماه سال 57 ایران سیر می کند. با این تفاوت که نمی دانیم آیا تونس رهبری قوی مانند امام خمینی خواهد یافت که بتواند انقلاب تونس را راهبری کند یا خیر؟

اگر رفتارهای حکومتی و شخصی شاه را به یاد بیاوریم... مشابهت های فراوانی بین اوضاع سال 57 ایران و اوضاع فعلی تونس می بینیم.

*شاه هم با کودتای 28 مرداد روی کار آمد و دیکتاتور تونس هم با یک کودتا و سرنگونی دیکتاتوری دیگر و نشستن به جای او.

*هر دو سالها در بی خبری و غفلت از  اوضاع مردم تاختند و تاختند. شاه حتی تا نیمه اول سال 57 هم باورش نشده بود که مردم نمیخواهندش! صدای مردم را نوار می دانست! خودبزرگ بینی و خودشیفتگی کور و کرش کرده بود، چاپلوسان و مگسان دور شیرینی هم  مهری را که بر چشم و گوشش خورده بود، محکم تر می کردند.

آنقدر خودش را به  بی خبری زد و صورت مساله رو پاک کرد که دیگه کسی نمانده بود که نداند مردم ایران شاه را نمیخواهند، جز خواجه حافظ شیرازی! 

دیکتاتور تونس هم مردم را حساب نکرد.

* روزی رسید که شاه مجبور شد ژست بیداری به خودش بگیرد و بگوید که "صدای ملت ایران را شنیدم"  ولی مردم ایران رهبری داشتند روشن ضمیر و آگاه که هشدار داد این فریبی بیش نیست، اگرچه همان زمان هم گروهی روشنفکر نما!! مثل جبهه ملیون و نهضت آزادی ها این جمله را پیشرفتی بزرگ و درخور تقدیر می دانستند، و میگفتند که باید قدر این عقب نشینی و خودشکنی شاه را دانست و به او فرصت جبران داد! ولی امام این جمله را تنها یک فریب از طرف شاه برای فرصت گیری و زمان مصدق را به مردم یادآوری کردند.

عین همین جمله را "بن علی" دیکتاتور تونس دو روز پیش به زبان آورد. او نیز گفت که صدای مردم را شنیده است...و اضافه کرد که این اطرافیانش بودند که او را فریب داده اند و اجازه نمی داده اند صدای مردم را بشنود ، و قتل عام مردم هم دستور وی نبوده است،  ولی مردم باورش نکردند!

*سناریوی بعدی شاه به دنبال شنیدن صدای مردم!! و برای اینکه اثبات کند صدای مردم را شنیده است، انحلال کابینه بود . او سپس  یار  غار خود هویدا را قربانی خود کرده و برای اثبات جسن نیت خود او را به زندان افکند! همینطور نصیری بخت برگشته را!

دیکتاتور تونس هم برای اثبات گفته خود و فریب مردم، کابینه را منحل کرد، البته بن علی تا مرحله زندانی کردن همدستان خودش برای راضی کردن مردم پیش نرفت، شاید هم امکانش را نداشت،

پارلمان تونس نیز منحل شد و دیکتاتور تونس با پرروئی از مردمی که روز قبل آنها را به جرم اعتراض در خیابانها قتل عام کرده بود، خواست که به او سه سال فرصت دهند و بعد انتخابات آزاد برگزار کنند!!!!

این درست همان کاری بود که شاه میخواست، اینکه بختیار را که هم مهره ی غرب بود و هم وابسته یه جبهه ملی ظاهرا مخالف شاه! روی کار آورد تا مردم را یک پله به خودش نزدیک کند. ولی باز هم درایت امام خمینی مانع فریب مردم شد.

رسید زمانی که ارتش از دستور شاه و فرماندهان عالیرتبه ی نظامی هم کاسه شاه، سر باز زد ... و اینجا بود که شاه با چشمی گریان روبروی مردم در تلویزیون ظاهر شد و با چشمی اشکبار و دلی اندوهناک!! به عذرخواهی پرداخت، دقیقا کاری که دیکتاتور تونس، "بن علی " دو روز پیش انجام داد.

و بعد از آن هم راهی یک سفر بی بازگشت، البته ظاهرا برای استراحت شد! دیکتاتور تونس هم همچنین!

و جالب اینکه همونطور که شاه را هیچکدام از حامیانش منجمله آمریکا و انگلیس و ... و همه ان کشورهایی که سالها رفت و آمد داشت و در ویلاها و کنار دریاهای شخصی خودش می گذروند، نپذیرفتند و هواپیمای سرگردانش از آسمان این کشور به آسمان آن کشور تلو تلو میخورد تا بالاخره انور سادات دل بر او سوزاند و او را پناه داد

هواپیمای بدون مقصد دیکتاتور تونس هم دیروز در آسمان کشورهای مختلف سرگردان به دنبال اجازه فرود بود ... تا بالاخره عربستان دلش به رحم آمد و اجازه فرود داد!

از طرفی بعد از فرار شاه از ایران رسانه های غربی چون در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتند، تصمیم گرفتند که تهدیدی به نام "انقلاب اسلامی" را به خیال خام خودشان به یک فرصت برای پیشبرد اهداف خودشان تبدیل کنند ، از این رو بود که مخالفت با انقلاب ایران را کنار گذاشته، و شروع کردند به حمایت تلویحی و البته کمرنگ و بی خطر از مردم ایران، سیاست یکی به نعل و یکی به میخ و ادای دموکراسی در آوردن در ظاهر! و توطئه در پنهان!

هنوز امید داشتند که شاید بتوانند مردم ایران را در یک جایی از ادامه خواسته ها منصرف کنند و به اندکی دموکراسی ظاهری راضی نگهدارند. ولی باز هم وجود رهبری هوشمند و خداترس مانند امام خمینی مانع شد.

این سناریوی استعمارگران عینا برای تونس دارد تکرار می شود، آمریکا و کشورهای غربی که تا دیروز رسانه هایشان در قبال تحولات تونس  سکوت کرده بودند، با فرار مفتضحانه دیکتاتور  تونس بلافاصله رنگ عوض کردند، و شدیدا طرفدار آزادی تونس از بند دیکتاتور و لزوم برقراری دموکراسی در این کشور شدند و به تقبیح و برائت از بن علی پرداختند.

با تبریکات رسانه ای به مردم تونس برای این پیروزی کمرنگ (انحلال کابینه و پارلمان و فرار موقتی بن علی) سعی در این دارند که اینطور القا کنند که  پیروزی به دست آمده است و نیازی به اهداف بیشتر نیست و باید توقف کرد.

از طرفی برای اینکه مردم را از پیشروی بیشتر در جهت دست یابی به خواسته های اصیل تر باز دارند، در اقدامی موازی دست به هماهنگی گروههای آشوبگر کولی می زنند تا با حمله مسلحانه به مردم و غارت و قتل و چپاول، این تصور ناخواگاهانه را در مردم ایجاد می کنند که باید از انقلاب خود پشیمان باشند ، چرا که ناامنی را به نبودن بن علی دیکتاتور نسبت می دهند، و از طرفی به خاطر برقراری امنیت خیلی زودتر به برقراری یک حکومت دیگر رضایت می دهند،

که حتما و حتما استعمارگران بالخصوص آمریکا و فرانسه پشت پرده در حال توطئه و نقشه کشیدن برای نشاندن سرسپردگان غرب بر مسند قدرت هستند. و به احتمال زیاد مهره های چندی نیز در آستین آماده دارند که با ظاهر آزادیخواه و فریبنده به تخت قدرت بنشانند.

ممکن است گروه های ساده لوح روشنفکرمآب و غربزده هم در تله ی غرب گرفتار شوند، و به این اصلاحات پوشالی راضی شوند،

باید دید که آیا رهبری قوی برای انقلاب تونس پیدا می شود؟ و این رهبر چقدر تواناست؟ چقدر به نیروی مردم اعتماد دارد تا بتواند پای انقلاب تونس بایستد و به اصلاحات ظاهری و وعده های پوچ و توخالی غرب دل نبندد!

و الگوی حکومتی به وجود بیاورد در آفریقا ...

درود بر خمینی کبیر که انقلاب ایران بدون رهبری او حتما به انحراف کشیده می شد.


یکشنبه 19 دی 1389

پیچ و تاب های ازدواج

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :فرهنگی/اجتماعی ،

سالها بود بیشتر جوونها دیگه برای ازدواج، دوست نداشتند از روشهای سنتی وارد عمل بشن، مراسم خواستگاری یه جورایی براشون مشکل و غیر قابل هضم بود ... و خیلی می شنیدیم که میگفتن که شخصیت طرفین در مراسم خواستگاری میره زیر سوال!! ولی باز جدیدا می بینیم دخترها و پسرها دارن همون مراسم سنتی خواستگاری رو ترجیح میدن و این به خاطر اینه که تو این آزمون و خطا... تا حدی متوجه شدند که ازدواج های مدرن اکثرا موفق تر از ازدواج های سنتی نیستند، بعضی وقتها مشکلات بیشتری هم دارند. (البته استثنائات همیشه هست)

شاید ترجیح دادن ازدواج مدرن به ازدواج سنتی ، بیشتر به خاطر محدودیتهای بیجایی بود که نوع ازدواج سنتی بر دختر و پسر تحمیل می کرد . وقتی چند بار دختر و پسر با هم صحبت میکردند، انگار یه جورایی ملزم بودند که جواب مثبت بدن. و به نوعی بعضی خانواده های سنتی مخصوصا اگه دختر جواب منفی میداد، میگفتن آبروی ما رو بردی؟ و ازش توضیح میخواستن که چرا؟ هنوز که هنوزه این نوع خانواده ها هستند که مثلا وقتی برای خواستگاری دختر میان، و بعد از چندین نویت صحبت و گفتگو جواب منفی می شنون، از طرف خانواده پسر شاکی میشن که مگه پسرمون چه عیبی داره؟

یکی نیست به این خانواده های گرامی بگه، مگه وقتی شما میرید یه دختر خانم رو می بینید و پسرتون رو هم می برید برای پسندیدن و صحبت کردن و ... ایشون یا شما منصرف میشید، کسی ازتون توضیح میخواد؟

پس چی شده که حالا پسر شما پسندیده  و اون دختر خانم مناسب ندیده، دادگاهیش می کنید تا ببینید دلایلش محکمه پسند هست یا نیست؟ و معمولا اینقدر زنگ می زنید و پیغام پسغام میدید که خونواده دختر خانم رو به تنگ بیارید و بندازیدشون به جون دخترشون.

 

بهترین روش ازدواج، تلفیقی از روش مدرن و روش سنتی هست. یعنی اینکه ابتدائا همون شمسی خانم اینا دختر رو به خونواده پسر معرفی کنه و یا پسر دختر رو تو دانشگاه و یا فامیل و دوستان و ... دیده و پسندیده، با خونوادش به خواستگاری بره، تا اینجا میشه همون روش سنتی...

اما بخش مدرنش از جلسات گفتگوی دختر و پسر شروع بشه، اینها تحت نظر و با حضور خانواده بتونن چندین و چند جلسه در حد نیاز و ضرورت با هم گفتگو کنند، حتی میشه یکی دو مهمانی خانوادگی با حضور دو خانواده ترتیب داده بشه تا رفتارهای اجتماعی دو نفر هم در جمع تا حدودی مشخص بشه، فرهنگ دو خانواده هم معلوم بشه ... این فرهنگ میتونه شامل بریز و بپاش داشتن یا نداشتن، نوع مهمانداری، آداب معاشرت، نوع بحثها و گفتگوها و موضوعات مورد علاقه دو ظرف بشه.

این جلسات باید به حدی باشه که دختر و پسر تا 70% از پسندیدن خود شخص و خانوادش و اینکه  بتونن تو جمع خانواده اون شخص پذیرفته بشن، مطمئن بشن ... و البته بقیه رو باید به خدا توکل کرد.

به زودی بیشتر می نویسم.

یه این بحث سر بزنید


یکشنبه 19 دی 1389

مشروح بحث آنلاین تاریخ صدر اسلام / جلسه اول-بخش دوم

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :مذهبی ،

--سید : ما یک موضوع رو از اهل بیت با توجه به تطبیق با قرآن مورد توجه قرار میدهیم با تکیه به علما قرآن که در دسترس هستند . اما مشکل سر راه این است که باید این منابع رو مرتب کنیم و به ترتیب از زاویه دیگر نیز میخواهیم به موضوع تاریخ صدر اسلام بپردازیم و اون اینکه تا کنون هرآنکه به تاریخ نگاری پرداخته خود را محصور در چهارچوبهای یک واقعه یا یک شخص یا یک قوم یا یک کیش کرده است و این مطلب بسیاری از مسائل و منافع را از چشم ما دور نگاه داشته است.

 


ادامه مطلب

یک شنبه 19 دی 89  ساعت 15:30 تا 17:30

 تمامی تاریخ نویسان در طی قرون آدمهای معمولی هستند که میتونند هم اشتباه کنند، هم میتونند نظرات و یا مسائل شخصی شون رو در اثرشون و یا تاریخشون وارد کنند و همین یک مشکل بزرگ رو ایجاد میکنه . ما با اساتید فن که صحبت میکنیم میبینیم که این کتب وحی منزل و اسناد غیر قابل تشکیکند ... در صورتی که ما منابع بسیار موثقی رو در مقابل داریم که اصلا آقایون تاریخ نگار حتی مورخین حوزوی نیز به این منابع توجه ندارند

-و این منابع اهل بیت هستند .

 


ادامه مطلب

یکشنبه 12 دی 1389

قوه قضائیه چرا؟؟

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :سیاسی ،

این بار هم قوه قضائیه متهم است...

چرا؟ آقای قاضی چرا؟

مگر آن بیانیه ای را که دانشجویان داده بودند،جز کاوه اشتهاردی در روزنامه ایران ، سایتهای دیگر هم نزدند؟ من هم آن بیانیه را همه جا زدم! جرات دارید بروید آنهایی را بگیرید که زیر آن بیانیه را امضا زدند! آن همه دانشجوی بسیجی را!

ما حزب اللهی ها، بیانیه هم ندهیم، حکایت مهدی هاشمی را سینه به سینه نقل می کنیم و به گوش همه می رسانیم.

چرا مهدی هاشمی منفور و فراری از کاوه اشتهاردی شکایت کرد؟

آقای قاضی! ما اعتراض داریم،

مگر آنچه کاوه اشتهاردی در دادگاه خود گفت؛ جز آن چیزی بود که همه ما می دانستیم؟

 

آقای قاضی! شلاق چرا؟

چرا ابطحی ها، سعید شریعتی ها و خیلی های دیگر به جرم اتهام زدن به نظام، به جرم براندازی شلاق نخوردند؟

کروبی را شلاقش بزنید، که جرم تجاوز به عنف به نظام زد و اثباتش نکرد!

چرا فائزه را شلاق نمی زنی قوه قضائیه؟ مگر ساندویچ بسته بندی شده گوشت و خون بسیجیان را، ساندویچ جگر مادران شهید داده ی انقلاب را مانند هند جگرخوار به دندان کشیدن، جرم نیست؟

مگر فائزه به پشتوانه ی پدرش، صدای کثیفش را بلند نکرد و به رهبری اهانت کرد؟ ما رهبرمان را بیشتر دوست داریم از مهدی هاشمی منفور!

مگر فائزه به رئیس جمهور محبوبمان توهین نکرد؟

آقای قاضی! ما حزب اللهی ها جرممان این است که رهبرمان را و احمدی نژاد را بیشتر از مهدی هاشمی دوست داریم... و اشتهاردی را بیشتر از فائزه هاشمی و محمد علی ابطحی.

ولی تو فائزه را دوست داری و مهدی هاشمی را قوه قضائیه!

آقای قاضی! تو داری بر خلاف مسیر ملت قدم بر میداری! سرت را مثل کبک کرده ای در برف و نمی بینی که مردم می فهمند!

وگرنه جرم فائزه و مهدی و محسن خانواده از ما بهتران بسی بزرگتر است از جرم اشتهاردی.

مگر کاوه اشتهاردی جز حقیقت چه گفته است؟

 

چه خوب گفت لنکرانی که "فتنه جدید، شکایت فتنه انگیزان از حامیان انقلاب است" که می دانیم در جزوات انقلاب مخملی این یک راهکار است، شکایت فتنه گران از حامیان نظام!!

آیا قوه ی قضائیه ناآگاهانه در این دام گرفتار آمده است؟ یا ....؟

و با شما هستم، آآآآآآآآآآی آل از ما بهتران، که سالها فکر می کردید مملکت ارث پدرتان است، بدانید که باز هم همراه احمدی نژاد هستیم تا دستتان را از این بیش از بیت المال کوتاه کند،

مطمئن باشید که حکم کاوه اشتهاردی، نفرت مردم را از شما چند برابر کرد، پشت پرده ها آشکار شد، درستی حرفهای احمدی نژاد در مناظره روز به روز آشکارتر می شود، چهره های واقعیتان را روز به روز شفاف تر می بینیم،

یکی از شما، حتی یکی از شما حماسه 9 دی را به مردم تبریک نگفت! و در کنار مردم نبود!

چه میخواهید از جان ما؟

بدانید که همین حکم کاوه اشتهاردی، گریبانتان را خواهد گرفت، و به زودی در پای میزهای محاکمه به پای حزب الله می افتید!

 

آقای هاشمی، دریاب فرزندانت را. همین! آخرت فرزندانت را در یاب ... دنیا فانی است.

 

وای به روزی که کاوه اشتهاردی به جرم حق گویی شلاق بخورد، وای به روزی که در دستگاه قضائی نظام جمهوری اسلامی منافق را رها کنند و زبان از حلقوم خودی مومن بیرون بکشند! و صدایش را خفه کنند!

عرش خدا خواهد لرزید آن روز! و کاخ های پوشالی جاه طلبی و تجمل گرایی تان فرو خواهد ریخت انشالله! به حول و قوه ی الهی!


غروب جمعه
توسط: سرباز

یاحق

غروب جمعه است، شب اول ژانویه و خیابان ها خلوت. بیرون همه جا صدای ترقه می آید اما فرقی نمی کند، غروب جمعه مثل همیشه دلگیر است. همیشه تصورم این بود که غروب جمعه برای این دلگیر است که فردایش باید سر کلاس و دانشگاه و کار برویم. اما اینجا که دیگر نه کلاسی در کار است و کاری. هرچه فکر می کنم دلیلی دیگر بجز جدا شدن بچه ها از کاروان برای دلگیری نمی یابم. از یکی دو روز گذشه دیگر بچه ها در لاک خودشان فرو رفته اند. امروز هم که مجید و رضا برگشتند شور بچه ها گرفته شد. امشب بناست به مناسبت سال نو ساعتی اعضای کاروان دور هم جمع شوند، گفت و گو کنند و شعر بخوانند اما بعید می دانم بچه ها خیلی دل و دماغ داشته باشند.

                                  

کشتی باری لنگر گرفته است و تمامی کمک ها سوار کشتی شده اند. علاوه بر کمک ها هشت نفر از اعضای کاروان هم با کشتی همراه خواهند شد. هشت نفر را که انتخاب کردیم، با تک تکشان صحبت کردیم. هر هشت نفر از شدت ذوق در پوست خودشان نمی گنجیدند. چهار هندی، یک ژاپنی، یک اندونزیایی، یک مالزیایی و یک آذربایجانی.

امروز هم برای همراهان کشتی جلسه ویژه گذاشتیم. دو نفر از اعضای کشتی ماوی مرمره که همراه کاروان هستند برایشان تجربیات خود را گفتند. اینکه اگر با اسرائیلی ها مواجه شدند چه کنند، اینکه اگر دستگیر شدند چه کنند، اینکه اگر به اسرائیل منتقل شدند چه کنند، اینکه اگر مورد بازپرسی قرار گرفتند چه بگویند و ...

امشب پاسپورت های هشت نفر روی عرشه را گرفتیم و تحویل مسوولین کشتی دادیم، همشان را هم داخل کشتی بردیم تا شرایط سفر بیست و چهار ساعته شان را از نزدیک مشاهده کنند. تنها وسیله ارتباطی کشتی با بیرون بجز رادیوی خود کشتی یک تلفن ماهواره ای ثریا است. قرار است فردا صبح با کاپیتان در مورد استفاده از تلفن ماهواره ای صحبت کنیم.

از کشتی که پیاده می شویم، ساکاگورچی ژاپنی دنبال پرچم ایران است. می خواهد فردا صبح بر روی عرشه کشتی با پرچم ایران سوار شود!


برچسب ها: غزه ،

 

خبرنگارها ریخته‌اند تو لابی. ساعت یک و نیم است و قرار است 2 کنار کشتی باشیم. غیر از ژنراتورها که مصری‌ها گیر داده‌اند بقیه بارها از برنج و شکر و روغن گرفته تا تجهیزات پزشکی و دارویی و 4 تا آمبولانس قرار است بارگیری شود. 5 دقیقه‌ای به بندر می‌رسیم. هوا ابری است و باد شدیدی هم می‌آید اما مدیترانه مثل همیشه آرام است.


می‌ریزیم دور "سلام" که "ماوی مرمره‌ی" ماست و سبزرنگ. دوباره شعارها و سرودها شروع می‌شود اما این بار کاروانیان مخصوصا هندی‌ها انگار دارند برای‌مان دل‌سوزی می‌کنند. یکی‌شان پرچم ایران تکان می‌دهد، یکی‌شان می‌خواهد که سرود ایرانی بخوانیم، دیگری ما را شریک عکسش می‌کند و...


ای کاش می‌توانستیم با "سلام" همراه شویم.


باز روح الله پیش‌قدم می‌شود برای سلام به اباعبدالله‌(ع). زیارت عاشورا را می‌خوانیم اما بدون سجده‌ی آخرش. علتش را از روح الله می‌پرسم. می‌گوید این‌جا دوربین زیاد است و شاید این‌جوری پخش شود که ایرانی‌ها دارند به کشتی سجده می‌کنند. دیگر حالم دارد از ملاحظات سیاسی و رسانه‌ای به هم می‌خورد.

 

 

آقای گاورنمنت هم خودش را می‌رساند و از تجهیزات و کالاهایی که هیچ سهمی در تهیه‌شان نداشته بازدید می‌کند! و چند فدایی بشار هم می‌ریزند بالای عرشه سلام (همان جایی که ما را راه نمی‌دهند) و عکس‌هایشان را با پرچم سوریه و عکس سیدالوطن می‌گیرند.

دل و دماغ بیشتر ماندن نداریم و اولین گروهی هستیم که بر می‌گردیم. حس غریبی است. دلخوری همراه با افتخار. دلخوری از این‌که چرا نشد که برویم و افتخار از این‌که آرمان‌مان و امام‌مان با مصر کاری کرده که هنوز وجه تمایز ما با دیگر ملت‌هاست.

 


برچسب ها: غزه ،

دانلود فایل پی دی اف

نشریه اینترنتی جبهه جهادگران

 ویژه 9 دی 

مقالات، دلنوشته ها و ...

 

9deytitr.png

 

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://mmorgan.persiangig.com/document/9deyjebhe.pdf


برچسب ها: 9 دی ،

پنجشنبه 9 دی 1389

لینکهای دانلود از کاروان اسیایی غزه

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :بین الملل ،دانلود ،

سرود کاروان اسیایی

نوشته مستند ساز شیعه ایرانی

یک گروه ضد جنگ در لاذقیه بچه ها را برای یک جلسه دعوت کرده بود که جلسه تبدیل شد به اجرای سرودهای حماسی و ضد شیطانی

دیدن فیلم


کلا مارا کشته اند از این جلسه به اون جلسه خدا لعنت کنه این مصر وامونده رو که انقدر داره بازی در میاره.
تازه ادعای رهبری جهان عرب هم داره  اصلا کسی نیست بهش بگه که نامرد نا حسابی تا حالا چه غلطی خاکی بر سر عرب جماعت زدید که از این به بعد خواهید زد.


 دیدن فیلم


 


نوشته مستند ساز شیعه ایرانی

ساعت 11 با اتحادیه کشاورزان لاذقیه قرار ملاقات داریم. وسط های راه پوشش گیاهی از نخل های غیرمثمر به درخت های پرتقال و درختچه های نارنگی تبدیل می شود. انگار که از بنرعباس بلافاصله وارد مازندران شده ای. اتوبوس ها کنار یکی از باغ های پرتقال ترمز می کنند و جمعیتی حدود 100 نفر عکس بشار و سیدحسن به دست منتظرمانند. پیاده می شویم. آنها شعار می دهند: بالروح، بالدم نفدیک یا بشار و ما هم همان را؛ با این تفاوت که به جای بشار می گوییم: غزه.
سالن که با صندلی های پلاستیکی، مبله شده بیشتر از صد و پنجاه تا جا ندارد. بیشتر سوری ها ایستاده اند و باز هم خوش آمد و صحبت های دو تا از نمایندگان اتحادیه کشاورزان و بعد هم قائد القافله! "سید فیروز میتی"1
این عرب ها باز هم گندش را در آورده اند! درحالی که با چشم هایمان پرتقال های رسیده را سیر می کنیم با حلویات و آبمیوه های صنعتی ازمان پذیرایی می کنند. حتی حال این را نداشته اند که پرتقال های رسیده را از پای درخت ها جمع کنند. فقط از پای دوتاشان شش هفت کیلویی پرتقال سالم جمع می کنیم. نمی دانم سوریه نفت دارد یا نه اما حتما یک چیزی هست که اینها کارشان شده "بالروح بالدم نفدیک یا بشار" شاید بیشتر از ده بار تو مراسم این شعار را دادند و جالب اینکه زن و مرد حتی اگر نشسته باشند می ایستند و شعار می دهند.

اتوبوس ها نزدیک هتل، لب ساحل وا می ایستند و همه می ریزند پایین. روح الله می شود بز گر گله! و به آب می زند و تقریبا همه آنهایی که شنا بلدند پشت سرش. آب شاید سه برابر خزر شوری دارد اما برای ما که با لباس پریده ایم خوب است؛ می آییم روی آب.
خسته ایم اما اخبار خوبی که از سفارت مصر رسیده بچه ها را شارژ کرده است. استراحتی می کنیم تا بعدازظهر به اردوگاه فلسطینی های لاذقیه برویم. خیلی دوست دارم ببینم آنجا هم وقتی این شعار را می دهیم آنها بشار را به غزه ترجیح می دهند یا نه؟


--------------------------------------------------


1. همان فروز میتوبوروالای خودمان است که عرب ها هر روز لقبی جدید برایش می سازند و این هم یکی از آنهاست.


پنجشنبه 9 دی 1389

عکسهای رها!

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،عکس ،

رها هفت ماهگی ... کیش

rp26qv1yb5royto49j94.jpg

 

x5gp55bs6s83xmgipne.jpg

http://www.pic.iran-forum.ir/images/x5gp55bs6s83xmgipne.jpg

kbdu1f2wb0pk9d9am5sr.jpg

http://www.pic.iran-forum.ir/images/kbdu1f2wb0pk9d9am5sr.jpg


-- ببینید برادران و خواهران من! عزیزان من! ملت ما از یك طرف به وسیله‌ى سردمداران فاسدى كه بر كشور حاكم بودند، و از یك طرف قدرتهاى مستكبرى كه سلطه‌ى بر جهان را مورد نظر قرار داده بودند و دنبال میكردند، سالهاى متمادى زیر فشار قرار گرفته است. ما را عقب نگه  داشته اند

 فتنه‌ى سال گذشته جلوه‌اى از توطئه‌ى دشمنان بود؛ فتنه بود. فتنه یعنى كسانى شعارهاى حق را با محتواى صددرصد باطل مطرح كنند، بیاورند براى فریب دادن مردم. اما ناكام شدند. هدف از ایجاد فتنه، گمراه كردن مردم است. شما ملاحظه كنید؛

مردم ما در مقابله‌ى با فتنه خودشان به پا خاستند. نهم دى در سرتاسر كشور مشت محكمى به دهان فتنه‌گران زد. این كار را خود مردم كردند. این حركت - همان طورى كه گویندگان و بزرگان و همه بارها گفته‌اند - یك حركت خودجوش بود؛ این خیلى معنا دارد؛ این نشانه‌ى این است كه این مردم بیدارند،  هشیارند. دشمنان ما باید این پیام را بگیرند. آن كسانى كه خیال میكنند میتوانند میان نظام و میان مردم جدائى بیندازند، ببینند و بفهمند كه این نظام، نظام خود مردم است، مال مردم است. امتیاز نظام ما به این است كه متعلق به مردم است. آن كسانى كه با همه‌ى نظام جمهورى اسلامى را و اسلام را و این پرچم برافراشته را در این كشور نگه داشته‌اند، در درجه‌ى اول خود مردمند؛ دشمنان ما این را بفهمند. سردمداران دولتهاى مستكبر - و در رأس آنها آمریكا - علیه ملت ما حرف میزنند، توطئه میكنند،
--

 گاهى شعار میدهند، گاهى اظهارات مزوّرانه میكنند، گاهى صریحاً دشمنى میكنند، گاهى در لفافه میبرند؛ اینها همه براى این است كه تحلیل درستى از مسائل ایران و شناخت درستى از ملت ایران ندارند. ملت ما ملت بیدارى است، ملت هشیارى است.

من میخواهم توصیه كنم، تأكید كنم؛ ملت باید این همت را حفظ كند. ما امسال گفتیم همت مضاعف؛ خوشبختانه در سرتاسر كشور نشانه‌هاى همت مضاعف در كارهاى گوناگون دیده میشود. مسئولان كشور، بزرگان، مدیران عالى‌رتبه در بخشهاى مختلف كارهاى خوبى میكنند

خیلى خوب، این همت مضاعف كار لازمى است؛ اما همت مضاعف فقط مال امسال نیست؛ همت مضاعف باید به طور مستمر وجود داشته باشد. ملت عزیز ما باید آنچنان حركت كند و آنچنان قله‌هائى را فتح كند كه دشمنان از دست یافتن بر سرنوشت این ملت بكلى مأیوس شوند. باید دشمن را مأیوس كنید. وقتى دشمن مأیوس شد، یك ملت از شرّ او خلاص خواهد شد.
--


چهارشنبه 8 دی 1389

وقایع کاروان آزادی غزه / حرکت نمادین

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :بین الملل ،

 

گزارش تصویری را اینجا ببینید

توسط: مجید

منتظر جواب مصریم. اما انتظار، حرکت می خواهد. از ظهر شروع می کنیم به نوشتن شعار به زبان های مختلف پشت پوسترهایی که باقی مانده:
Free,free, Palestine
Down with Israel
غزه، غزه، ارض العزه
From the river to the sea, Palestine will be free
قهر اولسون اسرائیل ...
متن 5-6 تا از سرودهای انقلابی را هم از اینترنت می گیریم و یکی دو باری تو لابی تمرین می کنیم:
آمریکا، آمریکا مرگ به نیرنگ تو...
خمینی ای امام، خمینی ای امام...
بوی گل سوسن و یاسمن آید...
یار دبستانی من ...
به لاله ی در خون خفته...
البته تو متن بعضی هاشان هم دست می بریم و به نفع غزه و فلسطین مصادره شان می کنیم!
ساعت 4، با راهنمایی چوچک گاورنمنت لاذقیه! به راه می افتیم. یوسف علی از اول تا آخر راهپیمایی، سر ستون تا آنجایی که می تواند عکس امام و آقا را بالا نگه می دارد. بعد از 300-400 متر اول، کار می گیرد. با اینکه خیابان خیلی شلوغ نیست اما مردم کم کم اضافه می شوند. رضا در آن شلوغی، سی دی زیتون سرخ پخش می کند که بچه های دانش آموز می ریزند سرش و کلاهش را هم می برند! مغازه دارها دست تکان می دهند، راننده ها بوق می زنند و حتی زنان خانه دار به بالکن ها می آیند و همراهی مان می کنند.

کمتر از نیم ساعت به مقصد می رسیم. انجمنی دانشجویی که فضایش به مدارس راهنمایی خودمان شبیه است. توی سالن صدا می پیچد و جان می دهد برای حاج بخشی بازی! که روح الله1 پیشدستی می کند و همه جماعت سنگین جواب می دهند: حزب الله.
سه تیکه شده ایم. ایرانی ها، هندی ها و سوری ها. این عرب ها باز هم گندش را درآورده اند! شعارهای حماسی شان هم با دست و حرکات موزون همراه است. بعد از یک ربع، با دعوت ایرانی ها، هر سه گروه روی سن می آیند و با شعار "بالروح، بالدم، نفدیک یا غزه" دست ها را در هم گره می کنند.
دو سه روزی که توی لاذقیه بودیم دوز تحرک و انقلابی گری کاروان پایین آمده بود و تا اینجای برنامه، تکان خوبی بود برای جمع. باز هم سخنرانی نماینده ملیت ها و میزبان، اما این بار با یک تفاوت. محمد حسین2 برای اولین بار پشت تریبون می رود و تسلطش در سخنرانی را هم به رخ می کشد. شاگرد اول مکتب نورازلی است.
پاهایمان که برهنه بود، کثیف شده و داریم می شوییمشان اما اثری از جراحت بر رویشان نیست؛ حرکتمان "نمادین" است!

----------------------------------------------------

1. روح الله رفیعی
2. محمدحسین اندونزیایی ها


برچسب ها: غزه ،

چهارشنبه 8 دی 1389

ما چه کردیم؟

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،سیاسی ،

کوتاهی از ما بود،

فریفته شدیم! به وعده های پوچ رفاه طلبی و طبل های تو خالی تجمل گرایی فریفته شدیم!

ساده زیستی دوران جنگ را فراموش کردیم به چشم انداز دوری که در آن هر حزب اللهی یک ویلا داشت و دغدغه اش عطر و ادکلن زدن به خودش بود ... انرژی و نیرویمان را بسیج کردیم به  سمت ویلا دار شدن وادوکلن زدن تا حزب اللهی جلنبر نباشد، غافل از اینکه آنگاه که هر حزب اللهی یک ویلا داشته باشد، همان زمانی است که از درون تهی شده است.

فتنه 88 تاوان جرم ما بود،

و جرم مان، به موزه سپردن تفکر خمینی کبیر بود و بر نیزه کردن خمینی هر گاه که لازمش داشتیم.

عاشورای 88، نقطه اوج این مکافات بود که هر حزب اللهی جیره خور نظام را تا مغز استخوان در آتش گناه خود سوزاند، چه گناهی نابخشودنی تر از اینکه بعد از امام تنها عکسی از او را به دیوار اتاقهایمان زدیم و تفکر عمیق و انسان ساز او را به موزه سپردیم!؟

این ما بودیم که هیزم  های بی خبری و غفلت خود را یک به یک بر هم نهادیم، و زمینه آتش فتنه 25 خرداد و عاشورای حسینی 88 را طی این سالها فراهم کردیم،
تا فتنه گران از خود بی خبر – که خدا نمی شناسند – با جرقه ای آن را شعله ور سازند.
باید عاشورای 88 می بود تا امت انقلاب به اشکهای خود گناهانش را بشوید.

مقصر ما بودیم،

که اجازه دادیم دشمن نظام مقدس خمینی، در پشت پرده های نفاق و تزویر، رگهای حیاتی نظام را در دست بگیرد،

ما کوتاهی کردیم در کنار زدن حجاب نفاق از چهره دشمن، منافق را فرصتش دادیم تا ریشه های 30 ساله فتنه بزرگش را لایه لایه در زمین مقدس ایرانمان مستحکم کند.

ندای این عمارهای اماممان را شنیدیم ولی جدی نگرفتیم،

باید همان گاه که با وقاحت به زبان آوردند که "تفکر امام را باید به موزه سپرد" 9 دی به راه می انداختیم، باید گرزهای آتشین غضبمان را همان زمان همه با هم به سمت دشمن منافق نشانه می گرفتیم.

تقصیر از ما بود،

که تکلیف گرا نبودیم، محافظه کار بودیم

به جای شناخت وظیفه و عمل به موقع و از سر قدرت، منتظر ماندیم تا کارد به استخوان نظام برسد،


فرصت ها را نشناختیم و هنوز هم نمی شناسیم؛
ظرفیت ها را مهمل گذاردیم، و هنوز هم می گذاریم؛
نیروها را معطل کردیم و هنوز هم می کنیم؛

ما وظیفه داشتیم از کوچکترین فرصت و ظرفیت و ابزار و نیرو در جهت تقویت نظام مقدس مبتنی بر ولایت فقیه استفاده کنیم،
باید یک نگاهمان به تهدیدها بود و یک نگاهمان به استطاعتها و قابلیتهامان...
اما منفعل عمل کردیم، تنها در مقابل تهدیدهای جدی به میدان آمدیم.

اشتباه از ما بود و هست،
که دشمن شناسی می کنیم، اما فرهنگ و سبک زندگیمان را به شکلی که همان دشمن شناخته شده می خواهد شکل می دهیم
دیگر دروغ است اگر بگوییم دشمن را نمی شناسیم، ما دشمن را می شناسیم، ولی رهایش می کنیم
عافیت طلبی حال و حوصله سر و کله زدن با دشمن برایمان باقی نگذاشته است؛

 

ما مبارزه نرم خود را به بهانه ی اندک اختلاف نظری، مصروف دوستان خود می کنیم، چماق بر سر همسنگرانمان می کوبیم، خطاهایشان را بزرگ می کنیم و هر از گاهی که قرار باشد از ذهنها برود، به ذهنها می آوریم،
دوست رو بیرحمانه می کوبیم، چرا که نمی خواهیم انگ دیکتاتوری و جناح گرایی به ما بزنند،
از وحشت انگ خوردن و اتهام بیجای تعصب و جمود فکری، دست دشمن را باز می گذاریم و به بهانه نقد درون گروهی، خودی را می کوبیم و نابودش میکنیم.

به زبان ساده بگویم: ما قدرت نرم خودمان را تحلیل می بریم.

هنوز هم گناه ماست،

که جبهه جنگ نرم را جدی نگرفته ایم؛ اولین گام برای پایداری در این جبهه، "باور وجود جنگ نرم" است،
ما هنوز هم وجود جنگ نرم را باور نکرده ایم و علیرغم هشدارهای امام انقلابمان، خطر را بیخ گوشمان حس نمی کنیم...
مدام به بهانه زندگی! از جبهه جنگ نرم فراری هستیم، درست مانند تن پرورانی که در 8 سال دفاع مقدس ؛ تنهایشان را پشت دیوارهای عافیت طلبی پنهان کردند و من هایشان به تن خاکی رضایت داد.

مجازات سربازی که از جبهه جنگ سخت فرار میکند، محاکمه در دادگاه نظامی ست؛
و مکافات افسر جنگ نرمی که در جبهه جنگ نرم کوتاهی و مصلحت اندیشی می کند، جز این نیست که گاهی دیگر در آینده ای نه چندان دور در محکمه نفس خویش محاکمه شود و به دار غفلت های خویش آویخته!

خواهران و برادرانم!

باور کنیم که جنگ است، بی برو برگرد

 

السلام علی من التبع الهدی

منصوره مرگان ازغدی


برچسب ها: 9 دی ،

چهارشنبه 8 دی 1389

شیعه امامیه را با رنگ نمی شود رنگ کرد!

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :سیاسی ،

 

یادداشتی از حیدر رحیم پور

 9 دی نمود چه فرهنگی بود؟

برخی از فرهنگ ها به گونه ی ظرف های یک بار مصرف هستند. همین که یک بار مصرف شوند، از رونق می افتند. نمونه اش  سبزپوشیدن گروهی اموی صفت برای فریب امتی که رنگ سبز برایشان مقدس است. و شما دیدید که در ابتدا با چنین حقه ای تا چه اندازه مردم بی خبر را فریب دادند.

حال فرض کنید گروهی احمق تر از پیشینیانشان باشند و بخواهند یک بار دیگر هم با چنین خدعه ای آشوبی را به پا دارند، چه بر سرشان می آید؟ و تا چه اندازه به سخره گرفته می شوند و احیانا دیوانه قلمداد می شوند؟

برخی دیگر از فرهنگ ها، همچون قالی کرمان می باشند، هر چه پا می خورند با ارزش تر می شوند و رنگ و جلای بهتری می یابند، و این نیست مگر اینکه منشاء آسمانی دارند.

ولایت فقیه شاهوار این گونه فرهنگ است.

هنگامی که غرب به یاری هزاران کارشناس و صدها مهره ذخیره داخلی و کیسه کیسه دلارهای سبز، طرح کودتای مخملی را با رنگ بشری ریخت، و همه  قدرت ارتباطی استکبار جهان را به تبلیغ برای یاری رسانی به مجریان این طرح به کار گرفت، بر آن پندار بود که کودتای مخملینش با تکیه بر رنگ سبز؛ آرم پیشوایان مذهب جعفری؛ قطعا پیروز است...

غافل از اینکه شیعه امامیه را با رنگ نمی شود رنگ کرد.

و اما مردم به خواسته امامشان در مقابل فریب خوردگان و فریب دهندگان اموی صبوری پیشه کردند، تا بغض مردم آنگاه شکست که امام انقلاب کار را به امت وا گذارد؛ که دیگر کار از توهین به اصل ولایت فقیه و مصداق امروز آن گذشته بود،

که در عاشورای حسینی، تیرهای زهرآگین فتنه، امام معصوم را نشانه گرفته بود، و کینه توزان در خیابانها چون یزیدیان آتش می زدند و کف و سوت زده و هلهله  می کردند؛

آنگاه بود که مردم را می دیدی که پس از توهین سپاهیان شیطان به اصل مقدس ولایت فقیه ؛ آن هم در عاشورای حسینی، روزی که ولی زمان حسین بن علی (ع) سر بر نیزه داد تا اصل ولایت فقیه را تثبیت کند؛ دسته دسته عکس امامشان به سینه فشرده در خیابانها تجمع کرده بودند و آماده فرمان بودند...

و اندک اندک صف ها فشرده شد و اینان شدند مصداق "صفا کانهم بنیان مرصوص" ؛  فشرده و غیرقابل نفوذ

صدای فروخفته یک امت مبهوت از اوج بی حیایی جریان فتنه  در فاجعه عاشورای 88 اوج گرفت و در 9 دی فقط یک صدا از این موج واحد می شنیدی و آن چیزی نبود جز اعلام سرسپردگی به ولایت فقیه...

و فدائیان سیدعلی شکوهی آفریدند که جهان استکبار هنوز که  هنوز است انگشت تعجب بر دندان تحیر دارد.


چهارشنبه 8 دی 1389

معرفی اعضای کاروان اسیایی غزه (2)

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :بین الملل ،

ایما عبدالرحمن ( اندونزی)

با کتاب های امام شیعه شده، تنها عضو کاروان که مفاتیح به همراه دارد، مقید به نماز اول وقت، مرقد امام را با اشک زیارت کرد، اهل مطالعه ( حتی از مکاتب عرفانی ما هم مطلع است)، حساس به مصرف کالاهای صهیونیستی، کارمند سابق شرکت بنز در اندونزی، مدرس ویژه تاریخ فلسطین در مدارس اندونزی

سلیم غفوری (ایران) Salim Ghafouri

Mr TIE (Take It Easy)! ، هنوز مجرد و اینها، بعید می دانم تا حالا با کسی برخورد کرده باشد، مرد پشت پرده، مستند ساز، همه کاره میثاق، مسلط به عربی با لهجه شخماتیک ایرانی

فروز (هندوستان) Feroze Mithiborvala

شیعه، سخنگوی هندی ها و در رسانه های سوری "رئیس القافله"، زن طلاق بچه گداخونه ایضا، انقلابی و توجیه، دهن لق!، مسلط به انگلیسی با لهجه شخماتیک هندی، مشغول به معاملات ملکی در هند، متولی حال دادن به مسؤولین کشورهای مسیر!، بر خلاف سایر هندی ها که موقع حرف زدن سرشان را به چپ و راست تکان می دهند او سرش را بالا و پایین می کند!

یوسف علی معراج (پاکستان) Yusuf Ali Meraj

استاد جوسازی، تنها کسی که در هتل لالیتچ لاذقیه برای توالت فرنگی اتاقش شیلنگ وصل کرد!، دارای یک همسر و سه پسر و همگی عضو کاروان، 33 ساله، دانشجوی فوق مدیریت رسانه، مسلط به فارسی و اردو، لباس شخصی!، از همه گیت ها عبور می کند


بولتن نیوز: در مورد دوران كودكی رهبر انقلاب كمتر سخن گفته شده است. برای همین در ذیل خاطراتی ناب و زیبا از دوران كودكی ایشان را از زبان خودشان نقل می‌كنیم:

در دوران كودكی با زحمت بسیار، برای ما كفش خریده بود كه تنگ بود. پدرم دیگر قادر نبود كه این‌ها را عوض بكند یا كفش دیگر بخرد، آمدند گفتند كه خوب این كفش‌ها را می‌شكافیم، اندازه می‌كنیم و برایش بند می‌گذاریم. یك عالمه خوشحال شدیم كه كفش‌هایمان بندی شد. آمدند شكافتند و بند گذاشتند بعد زشت شد، چون بند‌هایش خیلی فرق داشت با كفش‌های دیگر، خیلی زشت و ناجور درآمده بود...

پدر و مادرم، پدر و مادر خیلی خوبی بودند. مادرم یك خانم بسیار فهمیده، باسواد، كتاب‌خوان، دارای ‏ذوق شعری و هنری، حافظ شناس ـ البته حافظ شناس كه می‌گویم، نه به معنای علمی و این‌ها، به ‏معنای مأنوس بودن با دیوان حافظ – با قرآن كاملا آشنا بود و صدای خوشی هم داشت.

 


ادامه مطلب

سه شنبه 7 دی 1389

معرفی اعضای کاروان اسیایی غزه

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :بین الملل ،

 
 
نورازلی (مالزی) Norazli Bin Musa

سی سانتیمر ریش علمایی، هم قد ساکا، زودجوش و باصفا، انقلابی دوآتشه ( سخنرانی کوبنده اش در مراسم شهر وان ده باری تکبیر حضار را بلند کرد)، مصدر شعارهای انقلابی کاروان، مسلط به عربی و انگلیسی


بشر الدین (هندوستان)

مسلمان، مسلط به عربی و انگلیسی، مدرس زبان در مدارس هند، وزیر شعار کاروان، با صدایی بم و جذاب، با کلاه زبل خانی و پالتو پشمی بلند، همکار پشیمان سلیم و یوسف عباس در سورریه، دستمال! ( مبدع شعار قائدکم اسد و شعبکم اُسُد )
 
 
 راکی (هندوستان) Raki Sehgal

هندو، فمینیست، کارمند دفتر آشیم روی،  چهل ساله مجرد، هیچ زنی را در کاروان غیر خودش قبول ندارد، به شدت مغرور، موهای مردانه، مشکل ساز اصلی کاروان در ایران، خواهر رمبو

 

ساکاگوچی (ژاپن) Koichi Sakaguchi

 باغیرت (در این مدت فقط یک بار عصبانیتش را دیده ایم آن هم وقتی که لب مرز سوریه جایش تغییر کرد و با دخترکان هندی در یک اتوبوس افتاد)، خاکی و بسیجی، جیگر دار (  از راه زمینی پاکستان وارد زاهدان شد و به کاروان پیوست)، زن طلاق بچه گداخونه ( گویا با همسرش اختلافات اعتقادی داشته و او نمی توانسته ساکا را در مسیر آرمان هایش همراهی کند)، دست به دوربین، با صدایی جذاب و گیرا که به درد گویندگی می خورد، اکتیو ( همیشه دارد یکی از این کارها را انجام می دهد: فیلم می گیرد، کتاب می خواند، با لب تابش کار می کند، مشغول صحبت کردن است، خوابیده است)، با تیپی منحصر به فرد ، نویسنده و خبرنگار



سه شنبه 7 دی 1389

عکس/ ساندیس خور کراواتی

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :عکس ،

کش رفته از وبلاگ آهستان بدون اجازه

به جاش برا آهستان تبلیغ شد

 


دوشنبه 6 دی 1389

کوچکترین عضو کاروان آسیایی غزه +عکس

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :بین الملل ،

 

یاحق

قرار بود کاروانی انسانی برای شکست حصر غزه شکل دهیم. برای همین از همان ابتدا به بچه های اصلی کاروان در ایران گفته بودیم که در صورت امکان همراه خانواده در کاروان حضور بیابند. همسرم از همان ابتدا آمادگی اش را برای حضور در کاروان اعلام کرده بود اما سوال در مورد حنانه سادات بود که تنها 8 ماه داشت. نهایتا تصمیم گرفتم هر سه نفر همراه کاروان شویم. خبر که به پدر و مادر همسرم رسید تماس پشت سر تماس می آمد که نکند اینها را با خودت ببری و ... . پدر مادر خودم هم که فهمیدند قضیه رفتن به سوریه جدی شده است شروع کردند به توصیه مبنی بر اینکه خودت برو و همسر و دخترت را بگذار همینجا.

عرصه که تنگ شد شماره حاج آقای فضلعلی را گرفتم و استخاره کردم: خیلی خوب، مشکلاتی همراه هست اما در نهایت خیر است! دیگر کسی حرفی نزد.

           

حالا بحمدلله حنانه سادات یک هفته ای هست عضو کاروان است. کوچکترین عضو و عملا مشهورترین. مانده ام چجوری این همه عکس گرفته شده را از بچه های کاروان جمع کنم.


برچسب ها: غزه ،

تعداد کل صفحات: 8 ... 4 5 6 7 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات