جمعه 15 مهر 1390

آخرین غروب

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شهدا و دفاع مقدس ،جبهه جهادگران ،

چشمش به بلندای کوه بود و خورشیدی که در پس کوه ها غروب می کرد،...
 منظره ای که همیشه حسی غریب و دور و دست نیافتنی در او می انگیخت، حتی در این حال ...
صدای رگبار مسلسل ها و خمپاره ها از هر طرف بلند بود، نیروها یکی یکی روی زمین می غلطیدند، دردی در شکمش پیچید، دستش رو روی آن گذاشت و گرمی لزجی را حس کرد،...
محمد به دوشش کشید ...
بارش بی امان گلوله حرکت در کوهستان سرد و سنگلاخ حاج عمران را دشوار کرده بود،
محمد را قسم داد که او را به زمین بگذارد و خود را از مخمصه برهاند
نگاهش به غروب خورشید بود و یاد مادرش رهایش نمی کرد...
زیر لب زمزمه می کرد: خدایا مرا ببخش که دیر آمدم!
خورشید هرگز برایش غروب نکرد... و آن صحنه همیشه جاودانه ماند.



برچسب ها: 8 سطر ، 8 سطر دفاع مقدس ، شهید هاشم مرگان ازغدی ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات