دوشنبه 23 خرداد 1390

اجابت امر شیخ مجمع نویسندگان

   نوشته شده توسط: منصوره مرگان ازغدی    نوع مطلب :شخصی ،جبهه جهادگران ،

یا حق

بنده حقیر خبطی بنموده و در گذار از صفحات کج و معوج وب،  گذارمان به مجمعی فتاد، مجور شده  ولبیکی بگفتیم به خواسته ی شیخ مجمع ، این لبیک همانا و خورده فرمایشات شیخ مجمع همان، که قلم را بلغزان بدین سوی و  بلغزان بدان سوی و چنین بنویس  و چنان ننویس...

و توبیخ فرمودندی که چون قلم ملغزانی و یا دیر بلغزانی، به پای بوس بزرگ کلوب باید همی رفت تا له شوندستی و این است سزای نلغزانندگان!

و از عجایب روزگار اینکه شیخ مجمع همی از آزادی بیان دم زدستی و گفتستی که آن گونه که خواهی بنویس، و لیکن از سوی دیگر اینگونه که من می گویم بنویس و مقدمه را چنان کن و متاخره را چنین...

و اکنون مردمک چشم گشاد کن و ببین و بنوبس، و آن دیگر بار مردمک چشم خویش تنگ کن و در خیال خود فرو شو و بنویس، و تو کنون زیاد مردمک گشاد کرده ای و نو بسیار تنگ و از این قبیل گیرهای استادمآبی!!!

این است که اهل مجمع به پارادوکسی بس عظیم گرفتار آمده و روزهاست در خود می لولند و تنها عمار نامی آزادمرد و اطهر نامی آزاده زن موفق به رستن از این پارادوکس همی گشته و کتیبت همی نموده اند،

و اما آن یکی از بی باغی می نالد وان دیگری از بی اتاقی! که هر دو بد دردیست!!

و هم چنان همگی درگیرند تا به نوعی هم رضایت خویش فراهم کنند و هم رضایت شیخ سخت گیر!

اکنون نیز امریه آمده از سوی شیخنا نادری بزرگ مجمع؛ که نگاه خویش به اطراف و اکناف اتاق بیفکنده و قلم بر کاغذ لغزانده و افاضات بفرماییم ... و از آنجا که فضای مجازی حرمت قلم و کاغذ را همی شکسته ،

انگشتان نهاده بر دکمه های زمخت کی بورد،

می نگاریم بر صفحه ورد

تا چه شود بازخورد!!

 

جل الخالق!! تا به حال که شیخ مجمع چشمان ما به روی اتاقمان همی نگشوده بودند، التفات همی نفرموده بودیم،

 

از ورودی فراخ که دخول می کنی به اندرونی، بر یسار چوبکی آویخته می بینی که همی کلیدهایی چند بر آن آویخته اند، هر یک کلیدی بر قفلی... که اهل منزل از امنیت وافر شهر به تنگ همی آمده و جمله درب ها به روی خود قفل همی نموده اند.

 

چون به اکناف می نگری، چهاردیواری می بینی با سه دیوار که  دیوار دیگر آن را اوپن مطبخ  بلعیده است، دیوارهای این چهاردیواری ناقص جای سوزن انداز نیست،

هر یک از متعلقین خانه، خطوطی کج و معوج بر بومی نگاشته و اسم آن را نقاشی گذارده و بر دیوار دلنگون بنموده اند!

 

مردمک گشاده کرده به یمین بنگری، انواع و اقسام آلات و اسباب طرب می بینی، چون جعبه ای جادویی بسیار بزرگ سیاه رنگ که اهل فن به آن تیلیفزیون همی گفتندی، و دیگر جعبه ای، این یکی خُردتر، با باندهایی بزرگ که کنار آن نهاده همی شده. از عجایب روزگار اینکه این یکی که خُردتر است، چون به کار افتد، صدایش گوش همی بیشتر  خراشد از آن دیگری و سر همی بسیارتر بَرَد!

معماران، ستونی کلان چون رمی جمرات بر میان اتاق برافراشته اند، که در بالا با برگهایی پر ز گل هایی از گچ، منظره ای بس دهشتناک به اتاق همی بخشیده است. ستون چنان ناهنجار بودستی که کراراً این سوال از برای علیرضای پاکدل خردسال پیش آمده که این ستون از چیست که اینجاست آیا،  و  پاسخی درخور نداشته اند عوام از برای آن ، ولیکن مهندسینی چند ضرورت وجود ستون را تایید همی بنموده اند و اما آن همه دمبک دستک بر ستون زاید فرموده اند.

 

 

بر دیوارها و سقف چهار دیواری، چیزهایی می بینی که کوبیده اند، یکی سرد می کند و آن دیگری گرم ... و این چنین است که اهل منزل کلا از دنیا غافلند و نه زمستان می فهمند کی آمد و نه تابستان که کی رفت!! و هرگز نه به گرمای خدا و نه به سرمای خدا و نه به باران خدا و ... شاکر همی نباشند که در بند چهاردیواری خویش، همی کورند و کر به آنچه باری تعالی از برای آنان مهیا فرموده است.

 

دور و اکناف ستون پر از است از چهارپایه هایی که دسته هایی این سو و آن سویشان دارند تا اهل منزل و میهمانان بر آنان نشسته و زیر دست خویش بالشتکهایی نهاده و لم دهند و تخمه بشکنند و گفتمان مدنی همی بفرمایند به فرموده شیخ فتنه گر.  و لیکن از قلیان خبری نیست! که علما گویند مخدره است و بس نکوهیده!

 

منتها الیه اتاق، پلکانی می بینی بس پیچ و تاب خورده که گویی مانند لوبیای سحر آمیز تو را به عالمی دیگر می برد، چون انتهای پلکان ناپیداست، یاد دخترک داستان بهرام گور می افتی که گوساله از پلکان بالا و پایین همی بردی و تمرین همی کردی و این چنین بود که ضرب المثلی پدید آمدستی که "کار نیکو کردن از پر کردن است"

 

اهل منزل که یکسره پای نت بنشسته و از طبیعت زنده غافلند، اسبی بزرگ را در گوشه ای نهاده اند، تا مگر با دیدن آن، نجابت و صلابت اسب را همی یاد آورند و گیاهانی چند و گل هایی رنگارنگ را این سو و آن سو تا مگر با دیدنشان لطافت و طراوت را همی یاد کنند.

عجبا که چون به گل ها نزدیک می شوی بویی به مشامت نمی رسد و چون آنها را نوازش همی کنی، زمختی همی بینی و لطافتشان رخت بر بسته. پس مردمک تنگ نموده و به خیال همی فرو روی تا مگر در خیالات نیکوی خویش گل ببویی و لمس کنی!

چون مراد حاصل نشود، گوگل باز کنی که آن چه همی خواهی در میان آن یافت همی شود، و گوگل از عجایب روزگار بودستی، پس گلی چند همی سرچیده و مجازا ببویی و حظ فراوان بری، یا خیال کنی که حظ فراوان برده ای ... و دسته گلی نیز ار گوکل کش همی رفته و به سفارش عرفانه نامی در تاپیکنا "روز پدر مبارک" از برای پدر خویش وانهاده و وجدان آسوده همی بنمایی. که این آخری عملیست بس نیکو!!

بسیار خوف و رجا داریم از اینکه شیخ ما را چگونه بنوازد با این نوشته بسی سخیف! آیا به لطف؟ و نه آیا به قهر!!؟؟

 

هذا ادرسنا تابیکنا مجمع نویسندگان: http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/Cyber_Jihad_Front/topicid/2280677


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic